تبليغاتX
مسافر تنها... حسین طالب نژاد
 
 

 

سلامی دوباره....

چند وقتی بود هوای حوصله ام کمی تا قسمتی ابری بود...

شرمنده دوستانی شدم که عادت به بودنم داشتند!!

با سه تا طرح فعلا میهمان دلتنگی هایم شوید :

راستی اون بالا هم یکی دیگه از عکس های بچگی هامه... آه که یادش بخیر!!

***

این روزها عجب دلم

بچگی می خواهد...

فقط یک قلم..لطفا!

می خواهم خودم را

خط خطی کنم!!

***

دلم بچگی میخواهد

 جلوی کدوم مغازه باید پا بکوبم

 تا برایم آرامش بخرید؟

***

خدایا..

یا خیلی برگردون عقب

یا بزن جلو

اینجای زندگی

خیلی دلم گرفته!!

**مسافر تنها**

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ساعت 10:13 | لینک ثابت |

 
 
دیشب شب خوبی نبود
آنقدر مرا سرد کرد
از خودش
از عشقش...
 که حالا...
به جای دلبسته .... یخ بسته ام
گفته بودمش که
روی احساسم پا نگذارد! لیز می خورد!
اما او باز هم...
 
**مسافر تنها** 
نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 10:21 | لینک ثابت |

 

مادر” دو بخش دارد…
و ما هرچه می کشیم از بخش دوم است…
“در”
و حالا در چند قدمی درب سوخته ایم!

**مسافر تنها**

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعت 11:45 | لینک ثابت |

یادم می آد عزیزی از دانشجوهای خوبم پیامک زده بود:" زخم که می خوری مزه مزه کن ! حتما نمکش آشنا است...!!!" یاد جمله ای بسیار زیبا از " بالزاک " افتادم که گفته بود :

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند…

خودم معتقدم بهترین رابطه خوب این نیست که افراد بی عیب و نقص را گردهم می آره بلکه باید هر فرد یاد بگیره باعیبهای دیگران کناربیاد و خوبیهای  اونا را تحسین کنه…

شاید بی ربط باشه اما اگه خوب دل بدید به داستان کوتاه زیر عمق حرفهایم برای شما زنده می شه!! 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند

می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند… وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند… ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست… و این چنین توانستند زنده بمانند…

**مسافر تنها**

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 10:18 | لینک ثابت |

                                  سه سالگی مسافر تنها!!

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 11:40 | لینک ثابت |


 

حسم ،

باز هم  دل به دریا زدم
شاید کسی از ساحل دلم خبر دارد

که من هم  نمی دانم...
شاید از طوفان تنهایی مسافر
برای قلب من هدیه ای دارد

که من هم نمی دانم...
شاید از دل بستن ساده به کسی
ترسی از جنس طلوع تازه ای دارد

که من هم نمی دانم...
ترس من یک لحظه تنهایی میان ساحل شنها نبود
وعده ی من واو یک طلوع تازه بود

 دقیقا راس ساعت هفت صبح

پر از رد وپا

پر از جاده

پر از دلتنگی

و گوسفند های کنار خیابان

دغدغه های کودکانه...

خنده های عاشقانه

و دلخوشی های ساده ، اما...
از پشت چشمانم
اگر یک حسرتی باشد
تمامش سهم  او بود وبس
من مسافر بودم و خسته از طوفان
خسته از عشق

خسته از دل

خسته تا خدا...
از سفردل تا ساحل تن
شاید از فاصله ی من و او
خرده چوبی قایق عشق او باشد
و من باز تنهای تنهایم

**مسافر تنها**

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 8:44 | لینک ثابت |

 

... باز هم جمعه ای دیگر در راه است، نذر مولایم:

نه شرم و حیا ، نه عار داریم از تو
اما گله بیشمار داریم از تو
ما منتظر تو نیستیم “آقا جان”
تنها همه “انتظار” داریم از تو

**مسافرتنها**

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 8:34 | لینک ثابت |


 
 دیروز سر کلاس روابط  صنعتی بحث قشنگی شد...
می دونم همکلاسی های خوبم بلافاصله بعد کلاس به سراغ وب و دل نوشته هام می آن ادامه بحث و نتیجه را اینجا تموم می کنم.. 
- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...
1.    سنگ ... پس از رها کردن!
2.    حرف ... پس از گفتن!
3.    موقعيت... پس از پايان يافتن!
4.    و زمان ... پس از گذشتن!
راستی برای تغییر وتحول مطلوب چقدر تعلل وکاهلی کرده ایم؟؟؟
داستان مدیریتی زیر همه حرف های دیروز من بود:
**مسافر تنها**

 يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.






نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 14:28 | لینک ثابت |

 

**دیروز فرصتی دست داد تا سری به یکی از دوستان اهل دلم بزنم! حالش منقلب بود و هوای حوصله اش ابری و گاهی هم بارانی !

نوشته ای به من داد از دل نوشته های دوست هنرمندم "جعفر محمدی".

چیزی برای گفتن نداشتم جز اینکه....

بگذریم ! میهمانتان می کنم به  این دل نوشته :

**مسافر تنها**

 

سلام مادر ! سلام ننه علی ! سلام اسطوره مهربانی !

دیروز خبر آمد که بالأخره پیش فرزند شهیدت رفتی ؛ نه این که از او دور بوده باشی و حالا به او برسی ، نه! تو در تمام سال هایی که پسرت آسمانی شده بود ، در زمین ، کنارش بودی و ماندی و خانه که چه بگویم ، کلبه ات را در کنار آرامگاه شهیدت بنا کردی و شب و روزت را در کنار جوان شهیدت به سر کردی تا تجسمی از مهرمادری باشی در روزگاری که مهربانی ها به حراج روزمرگی ها رفته و رو به افسانه شدن گذاشته اند.

نمی دانم در آن شب های سرد زمستانی و در آن روزهای داغ بهشت زهرای تهران ، با "قربانعلی" ات چه نجواها کرده ای و در میانه اشک های مادرانه ات با او چه ها گفته ای.
این را نیز نمی دانم حالا که به وصال فرزند دلبندت رسیده ای و بعد از سال ها که سنگ قبر او را بغل می کردی ، اینک خودش را در آغوش گرفته ای ، به او چه ها خواهی گفت و داغ غربت سالیانت را چگونه برایش روایت خواهی کرد ؛ نباید هم بدانم ؛ حرف های مادری و فرزندی ، رازهایی دوست داشتنی بین خودشان است و بس!

اما ننه علی ! تو را به آن سال های فراق و به آن قرآن  درشت خطی که بارها در کلبه ات ختمش کردی ، قسمت می دهم هر چه به شهیدت می گویی بگو ، اما حال و روز ایرانی که علی تو و علی های دیگر برایش فدا شدند را برایش باز مگو! بگذار روحشان آزرده نشود.

ننه علی


به پسرت نگو که او و همرزمانش هر چه رشته کرده بودند را عده ای دارند به اسم همان شهیدان پنبه می کنند! نگذار خبر دار شود که عده ای با اسم ارزش ها ،چنان به جان بیت المال افتاده اند و آن را چنان با حرص و ولع می بلعند که جهانی انگشت حیرت به دهان گرفته است و تازه کلی هم طلبکار هستند و قیافه هایشان حق بجانب! نگو که چنان دارند جوانان را از اسلام عزیز می رانند و بدان بدبین می کنند که میسونرهای مسیحی هم نتوانستند چنین کنند؟

چه نیازی هست اوقات قربانعلی را تلخ کنی و به او بگویی که با یاران انقلاب چه ها که نکرده اند؟! احتیاجی هم نیست درباره تازه به دوران رسیده هایی که حتی خدا را هم بنده نیستند به او چیزی بگویی. ناراحتش نکن ننه علی!

 نگذار فرزندت بفهمد که هنوز که هنوز است ، خیلی ها در سرزمینش می میرند ، فقط به خاطر این که یک مشت اسکناس ندارند. هنوز کودکان معصوم سرزمینش ، تا نیمه شب در چهار راه ها فال و گل مریم می فروشند و در حسرت یک جفت دستکش قرمز رنگ اند تا نوک انگشتانشان از فرط سرما کرخت نشود. نگذار متوجه بشود که زنان و دختران زیادی تن می فروشند و نان می خرند؛ به غیرت پسر برومندت بر می خورد.

ننه علی


مادر جان! بی خیال این باش که به علی ات بگویی مردمی که برای رفاه شان جنگیده ، برای دادن نامه درخواست چندرغاز مساعده ، مجبورند کیلومترها پشت ماشین رؤسا بدوند و نفس نفس زنان ، نامه را به داخل ماشین شان بیندازند و بعد هم چشم به در بدوزند که جواب نامه شان کی خواهد آمد؟
تو را به خدا نگو جوان هایی مانند علی ات که روزگاری شاه بیرون می کردند و دماغ صدام بر خاک می مالیدند ، کرور کرور گرفتار تریاک و هروئین و کراک و شیشه و اکس و کوفت و زهرمار شده اند تا روزگارشان بین نئشگی و خماری بگذرد.

مهربان مادر! چکار داری به فرزندت بگویی که تشنگی خدمت ، جای خود را به شیفتگی قدرت داده است؟ چکار داری برایش بازگو کنی که برای چهار روز نشستن بر روی یک صندلی چه کار ها که نمی کنند و چه تهمت ها و انگ ها که نثار خلق الله نمی کنند؟ چکار داری بگویی که بعضی ها آنقدر دروغ تحویل مردم داده اند که حتی آبروی نداشته دروغ را هم برده اند؟! چکار داری بگویی که از ارزش هایی که علی ات به قربان آنها رفته ، چه دکان هایی علم شده است؟ چه کار داری از آزادی و ... .

اصلاً از آب و هوا برایش بگو ... نه! این را هم نگو! علی و یاران شهیدش حتماً ناراحت می شوند اگر بدانند مردمشان با هر دم و بازدمی ، کلی سرب و دی اکسید کربن و ذرات معلق و ... تنفس می کنند؛نگو که مبادا یاد خاطرات بمباران شیمیایی زمان جنگ بیفتند و خاطر نازنینشان آزرده شود.

ننه علی! مادر اسطوره ای سرزمین مادری من! اصلاً از ما و از کارهایمان هیچ به علی نگو! دلش می شکند،بگذار روحش آسوده باشد.نگذار حلاوت دیدار مادر با تلخی کارهای ما کم رمق شود... .

کلبه ننه علی


آه ...! چه می گویم من ننه علی! لابد داری شماتتم می کنی که "پسر! مگر یادت رفته که شهیدان زنده اند و می بییند و می شنوند و اصلاً شهید نامیده شده اند چون شاهد مایند." و ادامه می دهی: "فکر می کنی اگر من هیچ نگویم این ها هم هیچ نخواهند دانست؟"

راست می گویی ننه علی! بر من ببخش! نگرانم، نگران علی های دیگر این ملک و فرزندان شان. می ترسم کاسه صبر شهیدان به سر آید و شکایت مان را بی هیچ گذشتی نزد خدا ببرند که "خدایا ببین! ما رفتیم و عزیزترین متاع مان که جانمان است را برای دین و میهن و ناموس این ها دادیم و به خون خود غلتیدیم و حال اینان به اسم ما چه ها که نمی کنند و چه مفسده ها که به نام مصلحت مرتکب نمی شوند و چه آبرویی که از دین خودت نمی برند؟خدایا! به عذابی سخت گرفتارشان کن و تاوان خون سرخ مان را از ایشان بگیر که سخت آن را هدر دادند."

راستی ننه علی ! فردای قیامت که علی تو و شهیدان دیگر چشم در چشم ما دوختند و گفتند: "بعد از ما چه کردید؟" چه خواهیم گفت؟ اصلاًچه داریم که بگوییم؟  بگوییم که بعد از شما افتادیم به جان هم ؛ هزار گروه شدیم و هزار کیسه دوختیم و هزار بیراهه رفتیم و کلاً یادمان رفت که حتی نفس کشیدن هایمان را هم مدیون کسانی هستیم که به خاطر ما از نفس افتاده اند و شد آنچه نباید می شد؟!

خوش به حالت ننه علی! و خوش به حالتان شهدا که رفتید و این روزهای تلخ را ندیدید!
آدم حتی رویش نمی شود که بگوید : شهیدان شفاعت مان کنید!

بدرود ننه علی




 

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ساعت 9:26 | لینک ثابت |


لنگه های چوبی
 در حیاطمان

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند

محکمند !

خوش به حالشان

که لنگه ی همند .....

                                   * مسافر تنها*

نوشته شده توسط حسین طالب نژاد در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 10:28 | لینک ثابت |