X
تبلیغات
مسافر تنها... حسین طالب نژاد - بيوگرافي دكتر مهدي الواني از زبان ایشان.

شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه هشتم آبان 1390
م : ن : حسین طالب نژاد

بيوگرافي دكتر مهدي الواني از زبان ایشان.

 در دي ماه سال 1323 شمسي در محله اميريه تهران متولد شدم، پدرم حاج سيد حسن، انساني خودساخته بود که مشقت‌ها و سختي‌هاي زندگي را بر خود هموار ساخت تا فرزندانش از تحصيلات خوبي برخوردار گردند. زندگي او براي ما سرمشقي بود که اگر توفيقي داشته‌ام از الگوي زندگي او بوده است. انساني منضبط، جدي و پرکار بود که تا آخرين سالهاي عمر از کوشش و تلاش باز نايستاد، روانش شاد باد. مادرم نيز زني فداکار بود که در تمامي ايام زندگي همراه پدر در سفر و حضر، ما را در کنف حمايت خود داشت و دريغا که زحمات و مهرباني‌هاي بيکرانش را هيچگاه نمي‌توانم پاسخگو باشم.
.........
آموزش ابتدايي را در مدرسه بيهقي که مديري سختگير و جدي داشت شروع کردم، ايام مدرسه دوست‌داشتني نبود، بچه‌هايي را که چوب و فلک مي‌کردند و شاگرداني را که با کاغذي در گردن آويزان، در کلاسها مي‌گرداندند، هميشه در ذهنم هست. کلاسها هميشه مملو از غبار بود و ذهن من هم هنوز غبار آن زمان را دارد، غبار دلتنگي و آزردگي دوران کودکي. بعد از مدرسه بيهقي به مدرسه مصباح مرجاني آمدم که مدرسه بهتري بود و از آنجا گواهينامه ششم ابتدايي را اخذ کردم
.

سال اول دوره متوسطه را در...

دبيرستان حکيم نظامي گذرانيدم. مدرسه‌اي با يک حياط بزرگ بيروني و يک حوض پر از نيلوفرهاي آبي و حياط اندروني و کلاسهاي متعدد، کف کلاسها آجر و خاک بود و زمستانها بخاري‌هاي زغال‌سنگي، کلاسهاي سرد را گرم مي‌کرد. دبيرستاني با يک ناظم سخت‌گير و چوب به دست و فراشهاي پير و اخمو، اما معلمين مهربان و دلسوز که از ميان آن تيره و تاري مدرسه، هنوز چهره‌هايشان در خاطرم هست. در ميان دبيران، دبيري داشتيم بنام آقاي صفوت که به ما ادبيات درس مي‌داد و قبل از آنکه علم و دانش ايشان بر من اثر گذارد منش و روش وي مرا شيفته خود مي‌ساخت. از او رسم معلمي آموختم و اين نکته شايد براي آنان که به حرفه علمي مشغولند جالب باشد که براي معلم قبل از آنکه علم مهم باشد اخلاق واجد اهميت است و دانشجويان من بيش از آنکه از علمشان بهره گيرند، از سرچشمه خلق و خويشان بهره‌مند مي‌شوند. از آنجا بود که ياد گرفتم اخلاق، علمي بالاتر و برتر از انديشه علمي است.

ابتدا دوره‌اي را به عنوان آموزش نظامي در پادگان شاه‌آباد غرب که اکنون اسلام‌آباد غرب نام گرفته است، گذرانيدم. در پادگان فرماندهي داشتيم ميانسال که در مورد سربازان بسيار سخت‌گير و در عين حال با محبت بود. دوره آموزشي به سرعت سپري شد و در توزيع، ما را به عنوان سپاهي دانش در دهکده سردهلق که از توابع صحنه کرمانشاه بود جايابي کردند
.

دوران ده براي خودش دوراني بود، در عمارتي ساکن بودم که مدرسه سه اطاقه‌اي بود رو به گورستان ده که منظره‌اي غم‌انگيز داشت. راه را بايد با اسب يا قاطر طي مي‌کرديم و گاهي هم پياده. ده از تسهيلات اوليه از جمله حمام محروم بود ولي بچه‌هاي مدرسه زرنگ و باهوش بودند. کلاسي داشتم که از سال اولي در آنجا درس مي‌خوانند تا سال ششمي. هر کلاسي در يک رديف نيمکت مي‌نشستند. دخترها را به مدرسه نمي‌فرستادند و خلاصه بعد از مدتي از ده مرخص شدم و‌آمدم به تهران. رشته ادبيات انگليس را در دانشگاه ملي شروع کردم. در محضر استاداني چون دکتر سيد صادق گوهرين که تفسير مثنوي مي‌گفتند و استاد عماد خراساني که ترجمه مي‌گفتند و استاد کريمان که ادبيات فارسي را تدوين مي‌کردند تلمذ کردم. البته استادان خارجي هم بودند که انگليسي و آلماني را در محضر آنان خواندم. دکتر گوهرين بيشترين اثر را در اين ايام بر من گذاشت. کلاسهاي ايشان فضايي روحاني داشت که با کلام مولانا درهم مي‌آميخت و جذبه خاصي را به وجود مي‌آورد. هميشه آرزو داشتم بتوانم در دانشجويانم چنين حالت جذبه و شوري را ايجاد کنم
.

پس از دوره ليسانس، وارد فوق ليسانس مديريت آموزش و پرورش در دانشگاه تهران شدم، آنجا هم استاداني چون دکتر کاردان، دکتر سرمه، دکتر نيساري، دکتر برهان‌منش، دکتر شريفي، ... داشتم بعد آمدم به فوق ليسانس علوم اداري در دانشگاه تهران و آنجا هم از استاداني چون دکتر بشارت، دکتر اقتداري، دکتر صدقي، دکتر اکبري درس آموختم و در همين ايام کار خودم را بصورت رسمي در وزارت کشاورزي آغاز کردم، شغلم کارشناس بهبود روشها بود. مدتي که در آنجا کار کردم رئيس اداره شدم و چون علاقه به تدريس و تعليم بيشتر بود به مرکز آموزش مديريت دولتي که متولي آموزش مديران است، منتقل و مربي آموزشي شدم
.

پس از عزيمت به آمريکا دانشگاه کاليفرنياي جنوبي، فوق‌ليسانس و دکتراي مديريت دولتي گرفتم. در آنجا فيلسوفي بود به نام راموس Ramos که برزيلي تبار بود. براي درک مطالبش سعي وافر کردم و مقاله «نقد عقل ابزاري» بخشي از تأثيرات اين استاد بر من بود
.

خاطرم هست کلاسهاي اين استاد در عمارت کوچکي که در کنار دانشگاه قرار داشت و او آنجا را کلبه مي‌ناميد برگزار مي‌شد. پيپ بزرگي داشت که دائم آن را روشن مي‌کرد و در طول کلاس ضمن صحبت کردن آن را دود مي‌کرد. نقد او از تئوريهاي بازاري و ديدگاههاي تحصلي و کمي، همواره در ذهن من بوده و هست
.

نکته ديگري که از کلاس ايشان بخاطر دارم، اداره کلاس تئوري‌هاي مديريت بهمراه استاد جواني بنام نايگرو بود که بعد کتاب معروف مديريت دولتي جديد را نوشت. ايندو در کلاس با هم بحث و جدل مي‌کردند و همه ما را به بحث فرا مي‌خوانند و کلاس سه ساعته ما را پربار مي‌کردند. وقتي به ايران بازگشتم و دوره دکترا در دانشکده مديريت دانشگاه تهران آغاز بکار کرد قرار شد درسهايي را با دو استاد برگزار کنيم که چندان موفق نبود و در مقايسه با کلاسهاي آنجا به من ياد داد که ما براي کار گروهي آماده نيستيم حتي در دانشگاه و کار علمي
.

سال 1360 به ايران بازگشتم. انقلاب تغييرات بسياري در همه جا از جمله دانشگاهها به وجود آورده بود. با فراز و نشيب‌ها و برخي بي‌مهري‌ها ساختم و مراتب مختلف دانشگاهي را طي کردم و در سال 1370 استاد شدم و در سال 76 به عنوان استاد نمونه انتخاب گرديدم. مدتي رييس دانشکده حسابداري و مديريت دانشگاه علامه طباطبايي و زماني هم مدير گروه مديريت دولتي بودم
.

در اين دوران کتاب و مقالات چندي نوشته‌‌ام که در فهرست ضميمه آمده است و هميشه سعي‌ام اين بوده است که آگاه شوم و آگاه کنم و براي کشور و هموطنانم مفيد باشم
.

در سال 1355 ازدواج کردم که حاصل آن پسري به نام سيدپيمان و دختري بنام سيدپريسا است. که هر دو در دانشگاه مشغول به تحصيل هستند
.

درخصوص نقش مديريت در توسعه ايران

از نظر نقش دانش مديريت در توسعه کشور، عقيده دارم که مشکل ما دانش مديريت نيست بلکه ايجاد باور اين دانش مانند ساير رشته‌هاي علمي، نزد سياست‌گذاران و تصميم‌گيرندگان عالي‌رتبه کشور است. اگر آنان اين باور را داشته باشند اين دانش به عرصه عمل پا خواهد نهاد و مسلماً نقش عمده‌اي در توسعه کشور خواهد داشت، همانگونه که در کشورهاي موفق دنيا چنين بوده است
.