یاد بچگی ها

 

 

سلامی دوباره....

چند وقتی بود هوای حوصله ام کمی تا قسمتی ابری بود...

شرمنده دوستانی شدم که عادت به بودنم داشتند!!

با سه تا طرح فعلا میهمان دلتنگی هایم شوید :

راستی اون بالا هم یکی دیگه از عکس های بچگی هامه... آه که یادش بخیر!!

***

این روزها عجب دلم

بچگی می خواهد...

فقط یک قلم..لطفا!

می خواهم خودم را

خط خطی کنم!!

***

دلم بچگی میخواهد

 جلوی کدوم مغازه باید پا بکوبم

 تا برایم آرامش بخرید؟

***

خدایا..

یا خیلی برگردون عقب

یا بزن جلو

اینجای زندگی

خیلی دلم گرفته!!

**مسافر تنها**

یخ بسته ام

 
 
دیشب شب خوبی نبود
آنقدر مرا سرد کرد
از خودش
از عشقش...
 که حالا...
به جای دلبسته .... یخ بسته ام
گفته بودمش که
روی احساسم پا نگذارد! لیز می خورد!
اما او باز هم...
 
**مسافر تنها** 

نذر مادر مهربانی

 

مادر” دو بخش دارد…
و ما هرچه می کشیم از بخش دوم است…
“در”
و حالا در چند قدمی درب سوخته ایم!

**مسافر تنها**

زخم... زخم

یادم می آد عزیزی از دانشجوهای خوبم پیامک زده بود:" زخم که می خوری مزه مزه کن ! حتما نمکش آشنا است...!!!" یاد جمله ای بسیار زیبا از " بالزاک " افتادم که گفته بود :

بدبختی این حسن را دارد که دوستان حقیقی را به ما می شناساند…

خودم معتقدم بهترین رابطه خوب این نیست که افراد بی عیب و نقص را گردهم می آره بلکه باید هر فرد یاد بگیره باعیبهای دیگران کناربیاد و خوبیهای  اونا را تحسین کنه…

شاید بی ربط باشه اما اگه خوب دل بدید به داستان کوتاه زیر عمق حرفهایم برای شما زنده می شه!! 

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند

می گویند خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند… وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطرهمین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده میمردند… ازاینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گردهم آیند و آموختند که : با زخم های کوچکی که همزیستی با کسان بسیار نزدیک بوجود می آورد زندگی کنند ، چون گرمای وجود دیگری مهمتراست… و این چنین توانستند زنده بمانند…

**مسافر تنها**

کودکی من

                                  سه سالگی مسافر تنها!!

مسافرتنهایی


 

حسم ،

باز هم  دل به دریا زدم
شاید کسی از ساحل دلم خبر دارد

که من هم  نمی دانم...
شاید از طوفان تنهایی مسافر
برای قلب من هدیه ای دارد

که من هم نمی دانم...
شاید از دل بستن ساده به کسی
ترسی از جنس طلوع تازه ای دارد

که من هم نمی دانم...
ترس من یک لحظه تنهایی میان ساحل شنها نبود
وعده ی من واو یک طلوع تازه بود

 دقیقا راس ساعت هفت صبح

پر از رد وپا

پر از جاده

پر از دلتنگی

و گوسفند های کنار خیابان

دغدغه های کودکانه...

خنده های عاشقانه

و دلخوشی های ساده ، اما...
از پشت چشمانم
اگر یک حسرتی باشد
تمامش سهم  او بود وبس
من مسافر بودم و خسته از طوفان
خسته از عشق

خسته از دل

خسته تا خدا...
از سفردل تا ساحل تن
شاید از فاصله ی من و او
خرده چوبی قایق عشق او باشد
و من باز تنهای تنهایم

**مسافر تنها**