رازبقا

شیر آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کندترین غزال افریقایی کمی تندتر بدود تا از گرسنگی نمیرد.

و غزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تندترین شیر آفریقایی کمی تندتر بدود تا کشته نشود.

مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال،

مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی.

این راز بقاست.

**مسافرتنها**

وقتی هوای حوصله ام ابری بود!!

... حرفهای چند روزقبلم بود... وقتی هوای حوصله ام ابری وبارانی بود... گفتم می گذارم برای بعد... پست اختصاصي روزدوشنبه ام!.... اما دوشنبه شد و خوب خوبم الان!!....اما حيفم اومد که...!!:

 

دل ِ شکسته ، تن ِ خسته خانه می خواهد

 

دوباره گریه ی امشب بهانه می خواهد

 

دلیل ِ گریه ی هر شب ! کمی شریکم باش

 

که گریه بیشتر از اشک ، شانه می خواهد

 

هزار بار نوشتم ، هزار بار نشد

 

نوشتن از تو غمی شاعرانه می خواهد

 

دلم گرفته و از بوی خانه بیزارم

 

دل ِ گرفته کمی چایخانه می خواهد!

 

برای داشتنش حاضرم بقیه ی عمر...

 

ولی چه فایده وقتی مرا نمی خواهد؟

  

**مسافر تنها**

 

 

تفاوت فرهنگی !

در مهد كودك های ایران 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن هر كی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یك بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن.

در مهد كودك های ژاپن 9 صندلی میذارن و به 10 بچه میگن اگه یكی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میكنن و همدیگر رو طوری بغل میكنن كه كل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشن و كسی بی صندلی نمونه. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همینطور تا آخر.

*با این بازی ما از بچگی به كودكان خود آموزش میدیم كه هر كی باید به فكر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و كمك به همدیگر و كار تیمی رو یاد میدن ...!

**مسافرتنها**
 

اين جمعه...

 

 

بنویس که هر چه نامه دادم نرسید

بنویس که یک نفر به دادم   نرسید

بنویس  قرار  من   و   او  هفته  بعد

این جمعه که هر چه ایستادم نرسید

 

**مسافرتنها**

 

زنان همیشه آینده نگرند

زنان همیشه آینده نگرند... اين جمله جنجالي آخر كلاس ترم تابستون بود... كل كل هميشگي پسر و دختراي كلاس كه بعضي از جملاتشونو عمرا از زبون روانشناسها و جامعه شناسها شنيده باشيد...منم كه گفتم حرف آخرم تو وبلاگمه... كنايه فهم ها بخونن حديث مفصل از اين مجمل...:

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید.
او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد.
همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد.
او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند.
او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت:
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام !

**مسافرتنها**

یکی بود یکی نبود !


یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

**مسافرتنها**

نذر آقايم....

...پنجشنبه،جمعه كه مي شه دلم بدجور شور مي زنه... نمي دونم چرا ...دلم شور مي زنه كه نكنه دل تو هم ....  يادته مي گفتي :يعني ميشه تو باشي و يه روز آقا بياد و بگه "حسين" قشنگ رو به روم بشين و غزل تازتو بخون... 

من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

 

**مسافرتنها**

به بهانه آمدنت

سه شنبه صبح آمدی و 
                               بعداز ظهر رفتی
  آمدنت رنگ تازه ای بود و رفتنت رنگ تازه تری
              و در این رنگارنگ احساس 
             دل من بود که یک رنگ ماند
این روزها آدمها  فصل  را به  وصل  ترجیح می دهند
                  من نیز عزادار وصلت ماندم و تسلیم فصلت
اما بانوی من

گفته بودي دلت آشوبه...

امابدان 
  زمان در گذر است و هفته ها جاری
  و این یعنی انتظار جمعه بعد ازظهری تازه برای من


               و پنج شنبه ای برای تو!!!!

**مسافرتنها**

برای خبرنگاری که ....!

به نام قلم و آنچه مي نويسد

برای خبرنگاری که....!

در تنـگنــاي سخت نـفسهـاي روزگــار         يــا در فـراز شـا دي و ايـام خوشـگـوار

وقت طلـوع صبـح  سپيـد و نـويـد فجر       يــا در کسوف پــر طـپش روزهاي تــار

درکـوچ بي صداي اميد و سکـوت سرد       يــا مـوسـم  تبـسم گــلـهـاي لالــه زار

هنگام گريه هاي  غم انگيز و اشک  شوق   دلـهـا کـه ميشود چـو پرستوي بي قـرار

گـاه هـجوم سيـل غـم  و فصلهـاي زرد        يـا در شـکـوه رويش و اعـجـاز نـو بهـار

در عرصه هاي بيم و هراس و اميد و شور در لـحظه هـاي پـر خطر و سخت بيشمار

همـواره پيـش مـردم و همگــام مردمي     در هـر نفس اميد تـو ، اقـبـال اين ديـار

بـرلـوح بيـکـرانـه ي دلهــا نشـانـده اي        صدهـا هـزار خـاطره از خود به يـادگـار

در انعکــاس عـزت اين دشت پـرشهـيـد       آيينـه اي ، بـه وسعـت ايــران پــايـدار

حـفـظ حـريـم پـاک خبر اعتقـاد توست         ايران کنـد بـه همت والايت افـتـخــار

اين آرزوي خالص" حسین "بـراي توست      بـاشي هميشه در کنف لـطـف کردگــار

بــا خـطـي از طـلا بـنْـگــارم بـراي تـو      بختت بـلنـد ، خسته نبـاشي خـبرنـگــار

 

**مسافرتنها**

باید تو هم برای خودت زندگی کنی

 

 

من  لایق  تو   نیستم  آری  از  این به بعد  

 

فهمیده ام که دوستم نداری از این به بعد

 

باران  که   قید   باغچه ها   را   نمی زند

 

آخر    قرار  بود    بباری    از این به بعد

 

تا کوچه  از  حضور   تو  مفتخر  شود

 

باید دوباره  یاس   بکاری    از این به بعد

 

یخهای قله های   غرور   آب   می شود

 

در دشت های سبز تو جاری از این به بعد

 

چیزی نمانده  است   از   آن   روزها   بجز

 

یک زخم چرک کرده کاری از این به بعد

 

باید تو هم   برای   خودت   زندگی    کنی

 

جز انتظار مانده چه کاری از این به بعد ؟!

 

**مسافرتنها**

30 توصيه مهم

*سی توصیه مهم: لطفا ، حتما با حوصله بخوانيد

1-  هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روى كنيد و به هنگام راه رفتن، لبخند بزنيد. اين بهترين داروى ضدافسردگى است.

2-  هر روز حداقل 10 دقيقه در يك مكان كاملاً ساكت و بى‌سر و صدا بنشينيد.

3-  هرگز از خوابتان نزنيد. يك دستگاه ضبط فيلم بخريد و برنامه‌هاى تلويزيونى مورد علاقه‌تان كه شبها ديروقت پخش مى‌شوند را ضبط كنيد و روز بعد ببينيد.

4-  هر روز صبح كه از خواب بلند مى‌شويد، جمله زير را تكميل كنيد: «هدف امروز من ....................... است.»

5- با اين سه «الف» زندگى كنيد: انرژى، اشتياق، احساس يگانگى

6- نسبت به سال قبل كتاب‌هاى بيشترى بخوانيد و بازى‌هاى بيشترى بكنيد.

7- هر روز زمانى را براى دعا، مديتيشن، يوگا و يا نظاير آن بگذاريد

8- با افراد بالاتر از 70 ساله و نيز افراد كمتر از 6 ساله وقت بگذرانيد.

9- به هنگام بيدارى، روياپردازى كنيد

10- بيشتر از ميوه‌ها و سبزيجات تغذيه كنيد.

11-  چاى سبز، مقدارى زيادى آب، كلم، بادام و فندق را در رژيم غذايى روزانه‌تان بگنجانيد

12-  سعى كنيد هر روز بر روى لب حداقل سه نفر لبخند بياوريد.

13-  ريخت و پاش و آشفتگى را از خانه، ماشين و ميز كارتان دور سازيد.

14-  انرژى خود را صرف شايعات، موضوعات گذشته، افكار منفى يا چيزهايى كه از كنترل شما خارج است نكنيد. در عوض، انرژى خود را مصروف جنبه‌هاى مثبت  «زمان حاضر» سازيد

15- بدانيد كه زندگى مانند مدرسه است و شما براى يادگيرى به اينجا آمده‌ايد. مسائل، جزئى از برنامه درسى است كه ظاهر مى‌شوند و از بين مى‌روند، درست مثل  مسائل كلاس رياضى، امّا درس‌هايى كه از آن‌ها ياد مى‌گيريد براى هميشه پا برجا مى‌ماند.

16- صبحانه را زياد، ناهار را متوسط و شام را كم بخوريد.

17-  خودتان را زياد جدّى نگيريد. هيچكس ديگر هم اين كار را نمى‌كند.

18- لزومى ندارد كه در هر بحثى برنده شويد، اختلاف نظرها را بپذيريد.

19-  با گذشته خود صلح كنيد تا «حال»تان خراب نشود.

20- زندگى خودتان را با ديگران مقايسه نكنيد.

21- هيچكس مسئول شادى و رضايت شما نيست بجز خودتان.

22-  هر مصيبت يا ضايعه‌اى كه برايتان پيش مى‌آيد به خودتان بگوئيد: «آيا 5 سال ديگر، اين اتفاق اهميتى خواهد داشت؟

23- همه را به خاطر همه چيز ببخشيد.

24- آنچه ديگران درباره شما فكر مى‌كنند به شما مربوط نيست.

25- هر وضعيتى، چه خوب و چه بد، تغيير خواهد كرد.

26- به هنگام بيمارى، كارتان از شما مراقبت نمى‌كند، دوستانتان از شما مراقبت مى‌كنند. تماس خود را با آن‌ها  حفظ كنيد.

27- بهترين اتفاق براى شما هنوز روى نداده است.

28- گاهگاهى به افراد خانواده‌تان تلفن كنيد و بهشان بگوئيد كه به فكرشان هستيد

29-  هر شب قبل از رفتن به رختخواب، جمله زير را تكميل كنيد. «من امروز به خاطر ...................... خوشحال و سپاسگزارم.

30- اين متن را براى كسانى كه دوستشان داريد بفرستيد.

 

**مسافرتنها**

 

 

آرامش من!!

 پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟


با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر!


با اعتماد زمان حالت را بگذران!


و بدون ترس برای آینده آماده شو!


ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز!


شک هایت را باور نکن و به باورهایت شک نکن!


زندگی شگفت انگیز است در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی!


پرسیدم آخر... و او بدون اینکه متوجه سوالم شود ادامه داد:

 
مهم این نیست که قشنگ باشی


قشنگ این است که مهم باشی . حتی برای یک نفر


کوچک باش و عاشق!!

 

                              راستي بچه هاعيد همتون خيلي خيلي مبارك!! 

**مسافر تنها**

وعده به نگهبان

پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ یکی از نگهبانان را دید و گفت:سردت نیست؟
گفت:عادت دارم.
شاه گفت:می گویم برایت لباس گرم بیاورند....
شاه فراموش کرد و صبح جنازه نگهبان را یافتند که روی دیوار قصر نوشته بود
.
.
.
""من به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای در اورد""

 

**مسافرتنها** 

بعدش چه...؟"

 

هنري فورد هر جمعه براي زنش از يك گلفروشي، گل مي خريد. يك بار از گل فروش پرسيد:"آقاي محترم، شما مغازه خوبي داريد. چرا يك شعبه ديگر نمي زنيد؟"

گل فروش گفت بعدش چي ...آقا؟"

فورد گفت:"بعد از مدتي، نيز چندين شعبه در ديترويت داير خواهيد كرد."

گل فروش گفت بعدش چه...آقا؟"

فورد گفت:" بعد هم در تمام آمريكا."گل فروش گفت:"بعدش ... چي آقا ؟"

فورد با عصبانيت گفت:"لعنت بر شيطان! بعد مي تواني راحت باشي."

گل فروش گفت:"همين حالا هم راحت هستم !"

**مسافرتنها**

فورد سرش را پايين انداخت و رفت.

شبهای قدر

هر   که    گیرد    آینه    در    پیش رو               کرده‏ های خویش بیند مو به موش

خویش را بیند که خود با خود چه کرد               تا   بداند   سخت  باید   توبه  کرد

       همراهان دوست داشتني مسافر تنها!

                     شبهاي قشنگ "قدر" - دعایتان توشه  بی برگی من!

 

**مسافرتنها**

 

 

 

اثرات منفی شایعه

*همه ما واژه شايعه را در مناسبت هاي مختلف شنيده ايم يا گاهي آن را بر زبان رانده ايم، اما چيزي كه از اين واژه دستگيرمان شده يا گاهي تحت تاثير آن قرار گرفته ايم، بيش از انتظار ما و فراتر از يك واژه حداكثر سه سيلابي بوده است.
اين واژه و بار معنايي كه به دنبال آن است، چه جادويي دارد كه گاهي حتي روند زندگي جامعه اي را دگرگون مي سازد!

داستان زیر را بخوانید و اثرات منفی شایعه را لمس کنید:

 

مي گويند حدود ٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند.

روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام مي دادند.

پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها کمي کجه!

کارگرها خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد ! چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!!

و مدام از پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!!

مدتي طول کشيد تا پيرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت...

کارگرها حکمت اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟!

معمار گفت : اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي کرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد کج مي ماند و ديگر نمي توانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاک کنيم...

اين است که من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم !

 

                                                         **مسافرتنها**