روزهاي دلتنگي!!

... اين روزها حال و هواي ديگري دارم... دلم لك زده براي روزهاي بي بديل گذشته... ديشب خوب نشستم اول زل زدم به آلبوم خاطرات... بعد به اندازه چند دقيقه تو حياط خونه قدم زدم ... وبعد گشتم وگشتم ميون اون همه دل نوشته هاي روزهاي نه چندان دور ... شعر معروف دوست و رفيق هميشه با صفايم "علي حسن ن‍ژاد" رو پيدا كردم ... انگار همين روزهاي گذشته بسيار نزديك بود كه با بچه هاي تكرار نشدني محفل ادبي دانشگاه آزاد اسلامي واحد قائم شهر اولين عصر شعر بومي محلي "فنرسو" رو با اون همه خاطراته قشنگش برگزار كرديم... از اردك ها و كلبه و سير و پرتقال و نارنگي و فانوس و... روي "استيج"!! گرفته تا دوست داشتنهاي بي ريا و دروغ بچه ها!!... از خيلي هاشون خبري ندارم كه كجا هستن و چه مي كنن!! شايد شعر زير كه گل سرسبد اون برنامه فراموش نشدني بود حال و هواي روزهاي به تاريخ پيوسته !!!را براي من و بچه هاي محفل زنده كنه..!!                             **مسافرتنها**

آي خِنِه‌دارْ
آي وَچِه‌دارْ

برو اينْ ورِ بازارْ
حراجْ حراجِ واقعي
دِلْ بَوارْ جيگِر بَوارْ
دِلْ حَراجِ آي حَراجِ
جيگرْ ،حراجِ آي حَراجِ
شِه مالِّ مِنْ تّش بَزومِهْ
حراجْ حراجْ حراجِ
اتّا آدمْ حراجِ
آبرو آبرو آبْرو آبْرو روشِمْبِهْ.
*
مِنْ شِهْ مارِ دوشْ دَرِمْبِه وِنِهْ بِرِمِهْ مِهْ شْيِره.
مِنْ پيرخالي جيفْ دِلِهْ هِنيشْتومِه.
مِنْ خاخِرِه وِشْنادَسِّ سَرْ بَخِتومِهْ.
گت پيّرِّ دوش دّوِسْتِمِه
لالالالا دِنيا دِروزِهْ سال به دِوازده ماه ته داشتي روزه
شِه وّچِه دَسِّ بيتِمه وره گِمبِه وّچِه اين بادكنك به دَرد نَخِرْنِه
وَچه زايِ وِسِّهْ گِمْبِهْ
آي قَصِّه ، قَصه ،قَصه نونا ،پنيرا ،پسته
اتّا بي‌يِه اتّا نيّه خدا اَمِه خِدا !
منْ پارِه كّلوشِمه ،شِه لينگْ دَرِمْبِهْ
بّپيسّ ماهي ِ پِشْتْ شِه‌خِد‌رِه مِن جا بِدامِه مِه چشْ تَه چشْ تَن نَكِفِه.
وَشْني‌جِه اَنْدِه تِه چِشْ سو دَني‌يه
تا قيامِتْ صِراطِ پِلْ‌جِهْ بِتُوني يورْ بوردي
وِشْنا آدِمِّ بِهِشتْ ندنه راه
*
بِرارْ بِرارْ آبرو وري چِچي دِني
آقاآقا شِه سُوآلِّ پيشْ بيارْ ،خامْبِهْ سيكارِ تّشْ هاكِنِمْ
*
جيرْ جيرْ
دِلْ وِنِهْ تابْ تابْ هاكِنِهْ يا جيرْ
مِهْ دِلْ دِلِهْ دارْ كوه،شُو، جيجْ‌جْيروني
جيرْ جيرْ جيرْ
*
خّنْدِه دارْنِهْ مِنْ بورِمْ زيرآبِ ميْدونِ دورْ رقصْ هاكِنِمْ
لاكْ‌سَري‌سِما مِوارِكِ ،سِهْ‌چَكِّهْ سِما مِوارِكْ ،بِمْپِري‌سِما،دَردْدارِ� �سما مِواركِ،مِواركِ
آخْ‌خِدا مِهْ يار دَرِنِهْ
بَسُوتِهْ بِهارْ دَرِنِهْ
اَگِهْ مِهْ حَرفْ خَنْدِه دارْنِهْ
مِرِه مَسْتي زِنْدهْ دارْنه
چَكِّه‌چَكّه ، چَكِّه‌چَكّه ، بِرمِهْ بِرمِه، بِرمِه بِرمِه
دِنيايه غَمْ چِشِ سِرْمِهْ
آهـاي مَرْدِمْ آهـاي آبْرو روشِمْبِهْ
چِشا،دَسْتا،لينْگا، اَبْرو روشِمْبِهْ
اونْچي‌ره ويمْبِهْ نِخامْبِهْ
اونْچي‌رِهْ خامْبِهْ نَويمْبِهْ
*
تِهْ گِني خَنْدِه دارْ شِهْ خِدِّ مِنْ تَشْ بَكِشِمْ اينْوَرِ پِلْ تااونْ طَرِفْ
دو بَئيرِمْ زو بَكِشِمْ
زوووووووووووووو
زو مِه زوزِهْ ،شوءِ روزِهْ
وِلْ هاكِنْ اَتّا سيْگارْ تَشْ بَزِنِمْ
*
?اينْ دارْ كِنِشِهْ، ريشِهْ كِنِشِهْ،سَنگْ كِنِشِهْ شيْشِهْ كِنِشِهْ باغْ كِنِشِهْ ويشِهْ كِنِشِهْ.
تَشْ اَمِشِهْ،غَشْ اَمِشِهْ،نَشْ اَمِشِه!ْ.
وِلْ هاكِنْ اَتّا سيْگارْ تَشْ بَزِنِمْ!
او كِنِشِهْ سو كِنِشِهْ ،اينْتا گِلِ بو كِنِشِهْ؟
اَتّا سيْگارْ تَشْ بَزِنِمْ!
?رَخْصْ اَمِشِهْ سازْ كِنِشِهْ، چو اَمِشِهْ دازْ كِنِشِهْ
! اَتّا سيْگارْ
?روزْ كِنِشِهْ،شو كِنِشِهْ دَردْ كِنِهْ ، دِوا كِنِهْ بِلا كِنِهْ خِدا كِنِهْ
اَتّا ديگِهْ!
?تّشْني كِنِهْ،وَشْني كِنِهْ،نونْ كِنِشِهْ خونْ كِنِشِهْ
رِمِهْ بي چپّونْ كِنِشِهْ
تَشْ اَمِشِهْ،غَشْ اَمِشِهْ،نَشْ اَمِشِهْ
دِوا-آ-درمونْ كِنِشِهْ؟
كِنِهْ؟
كِنِه؟
كِنِه؟
اتّا؟
اّتّا؟
اتّا؟
آقاآقا
سيگارْ دارني؟
كِنِهْ ؟
كِنِه؟
كِنِه
اَتّا!
اَتّا!
اَتّآ!
آقاآقا؟
سيگارْ دارني سيگارْ؟

توصيه مديريتي....

 

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!

یک یوگیست به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که: خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهایت هم می شکست!

یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!

یک روحانی او را دید و گفت: حتماً گناهی انجام داده ای!

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!

سپس فرد بیسوادی گذشت، دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!


نتیجه:
آنکه می تواند انجام می دهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند.

(جرج برناردشاو)

**مسافرتنها**

 

توسعه پایدار یاتوسعه هدایت‌نشده

 
همایش توسعه پایدار حرا

** پنجشنبه مجری همایش ملی توسعه پایدار بر محوریت اعتدال و عقلانیت تو استان بودم ... داستان زیر رو به بهانه همین همایش بخوانید....!!!!!

توسعه همان روبوتی است که اگر هدایت نشود، فرد مسن می‌میرد.

داستان از این قرار است که روبوتی(آدم‌آهنی) را برای رسیدگی به امور روزانه یک جوان و یک پیرمرد در خانه‌ای قرار دادند. هر شب، هر یک پس از بازگشت به خانه، به نوبت برای دریافت خدمات به اتاق مخصوص می‌رفتند و روبوت، صورت آنان را می‌تراشید، در زیر دوش به بدن‌شان لیف می‌کشید و آنان را بر صندلی راحتی می‌نشاند و از غذایی که آماده کرده بود، با قاشق به دهان‌شان می‌گذاشت. تا این که پیرمرد، سرمای سخت می‌خورد و بستری می‌شود و دیگر نمی‌تواند خود را به اتاق مخصوص برساند و خدمات دریافت کند و اگر آخر هفته، گروه امداد برای سرکشی به خانه‌اش نمی‌رفت، از گرسنگی و بیماری می‌مرد.

اقتصاد پرشتاب افسارگسیخته و یا توسعه هدایت‌نشده ناپایدار نیز، پیامدهای مشابه داستان بالا را دارد.

**مسافرتنها**

زود قضاوت نکنیم !!!

*دیروز سر کلاس " مبانی مدیریت اسلامی" دانشگاه مازندران بحثی در ارتباط با "مدیریت و منزلت انسانها " شد .... پایان کلاس صحبتهایی شد بین من و یکی از دانشجوهای خوبم که تا دیروز فکر می کردم همیشه شادی و سرزندگی ازش می باره.... اما دیروز با حرفهایی که زد و بغض مقدسی که داشت فهمیدم نباید به ظاهر افراد قضاوت کرد ...گه گداری به درد دل خود می خندم / خلق دارند تصور که دلی خوش دارم.......

البته اونم در ارتباط یکی از گفتمانهای کلاس دچار سوء تفاهم شد و عجله کرد و زود قضاوت کرد... این ها همه بهونه ای شد تا داستانی مدیریتی از " قضاوت نادرست " برایتان نقل کنم... می دونم که میاد تو وبلاگم برای همین می نویسم تا بخونه.....!!!!!

 www.ma3ta.com      زود قضاوت نکنید

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .

او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: “متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم  و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم “.

پدر با عصبانیت گفت: ”آرام باشم؟!  اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟”
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: “من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم” از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .


پدر زمزمه کرد: ( نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )

عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ” خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد”

و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت :” اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید”

پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: “چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم از او سؤال کنم؟”
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد :” پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ، وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.”

*هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند!!!

 **مسافرتنها**

 

لحظه ای فکرکنید...

 
 
اگر می خواهی خوشبخت ، باشی سعادت دیگران را هم در نظر بگیر
اگر شادی و تمام چیزهای مطلوب را با دیگران قسمت کنید ،
شادی و چیزهای مطلوب بیشتری را به سمت خودتان جذب می کنید.
امتحان کنیدRose
 
مسافرتنهاRose

ساده می گویم

 

ساده می گویم : یکی دارد دلم را می برد

پیش از اثبات جرائم متهم را می برد

هر چه هم عیار باشد موقع غارتگری

مطمئنم دست کم این یک قلم را می برد

این ستمکاری که من دیدم یقینا عاقبت -

آبروی مردمان محترم را می برد

اینکه ویران می شوم با رقص او بیهوده نیست

لرزه ای گاهی شکوه ارگ بم را می برد

بیم از بیگانه دارم گرچه گاهی یک نفر -

از محارم حرمت صاحب حرم را می برد

در زمان بوسه فهمیدم که حرفش منطقی ست

هرکسی گفته ست باده طعم غم را می برد

کی به خود می آیم اما من که با خود بی خودم !

او که بیخود آمده دارد خودم را می برد

**مسافرتنها**

نظرات دانشجوهای جدید و ترم آخری (طنز):

 

 
طی یک نظرسنجی از یک دانشجوی ورودی جدید و یک دانشجوی ترم آخری خواسته شد که با دیدن هر کدام از کلمات زیر ذهنیت و تصور خود را در مورد آن کلمه در یک جمله کوتاه بنویسند.

جمله اول مربوط به دانشجوي ورودي جديد و جمله دوم مربوط به دانشجوي ترم آخري....

رييس دانشگاه :

1. مردي فرهيخته و خوشتيپ
2. به دليل اينکه در طي اين چهار پنج سال يک بار هم ايشونو نتونستم ببينم،هيچ ذهنيتي ندارم.


يک وعده غذاي سلف :

1. بيفستراناگوف با سس کچاپ با نوشيدني خنک
2. چلو لاستيک به همراه افزودني هاي غير مجاز



کارت دانشجويي :

1. کارت شناسايي و هويت دانشجو
2. تنها استفاده از اين کارت گرفتن فيلم از ويدئو کلوب است



خوابگاه :

1. محل استراحت و سرشار از شادي و نشاط
2. مکاني براي همزيستي مسالمت آميز با سوسک و موش


کوئيز :

1. امتحان ناگهاني استاد از دانشجو
2. لاف بزرگي که هرگز به تحقق نمي پيوندد



شب امتحان :

1. شبي براي دوره کردن درسي که در طول ترم خوانده شده است
2. شبي که تا صبح بايد مثل خر درس خوند


جزوه خوش خط دخترها :

1. بميرم از هيچ دختري جزوه نميگيرم، من عادت دارم فقط جزوه خودمو بخونم.
2. طلاي کاغدي


تقلب :

1. يک روش غير اصولي و ناجوانمردانه براي نتيجه گرفتن در امتحان
2. تنها روش اصولي و مبتني بر عقل براي نتيجه گرفتن در امتحان



مشروط شدن :

1. عمرا،من تو دبيرستان معدل کمتر از 18 نداشتم
2. نمک تحصيل در دانشگاه


وام دانشجويي :

1. کمک هزينه براي دانشجو
2. مثل مهريه ميمونه کي داده کي گرفته


ازدواج دانشجويي :

1. حرفش رو نزن من قصد ادامه تحصيل ذارم
2. کو؟ کجاس؟کسي رو سراغ داري برام؟

حراست :

1. ارگاني براي حفاظت از دانشجو از گزند خطرات
2. ارگاني براي حفاطت از دانشگاه از گزند دانشجويان


دانشجو :

1. فردي که به دنبال علم آموزي و توليد علم است
2. ها ايي دانشجو که وگفتي يني چه؟؟؟!!!!
 
**مسافرتنها**

دلتنگی های بچه آهو!

 امروز ۲۳ ذی القعده روز زیارتی امام دوست داشتنی من حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) است...
 آقای مهربان زمان من ! دیشب در برنامه ای که مدیریت اجرایی اش بر عهده من بود دلم عجیب هوای حرمت کرده بود ....
  امروز صبح که قلم به دستم گرفتم ودر میان واژه ها حیران وسرگردان به دنبال کلمه ای برای وصف آن بزرگواریت می گردم باز هم به کوچه ای بی انتها می رسم و دستانم دوباره عاجز می شود از نوشتن کرامتت ای امام پروانه ها...

می خواهم سلام کنم اما باز شرمگین تر از همیشه دلم به طرف آن گنبد طلاییت پر  می کشد،چرا که چند وقتیست کمتر به سراغت می آیم ،علتش را خودم هم نمی دانم ولی امام خوبم ! باور کن بیشتر از همیشه دوستت دارم ...آخر من بزرگ شده تو هستم مولا...

پس امام رئوفم سلام!

امروز روز مخصوص زیارتی توست ! قلم را به دست دلم دادم ،دلی که برای دیدنتان هرکاری می کند.

این بار نمی خوا هم از مادیات بنویسم ،نمی خواهم از این آرزو هایی بنویسم که در آن ها گم شده ایم و آن قدر برای رسیدن به آن ها می دویم ومی دویم که گاهی دل چندین نفر را می شکنیم و حرف حساب را زیر پا می گذاریم تا اندکی از سهممان کم نشود!

اما در آن وقتی که دیگر جایی برای جبران نمانده از خودمان می پرسیم ما برای چه اینقدر بی تفاوت بوده ایم ،در برابرکار هایی که کرده ایم،در برابردل هایی که به خاطر دل سنگ بودنمان ناراحتشان کرده ایم وخنده را از لبانشان محو.

ای ضامن آهو،حرف من از دل است .

حرف من از دل آدم هاییست که حاضرندخوبی ها را فراموش کنند...

این بار می خواهم چشمانم را ببندم ،بغض گلویم را فرو ببرم و به درگاهت سجده بزنم وعارفانه بخواهم نگذاری من اینگونه باشم ...

مولای مهربانم نگذاری آن قدر بی رحم شوم که حاضر باشم قطره اشکی از چشمان کودکی جاری شود.!

این بارمی خواهم کمکم کنی تا درک کنم این دنیا آن قدر هم ارزش ندارد که بخواهم بدون یاد شما زندگی کنم ....

می خواهم یک کبوتر باشم درست مثل برفی!! ،یادت می آید  بچه که بودم وقتی به پابوست آمده بودم آورده بودمش...

اما دیگر باز نگشت ،حرمت آنقدر زیبا بود که هر چه اصرار کردم نیامد نگرانی را از چشمانش میخواندم می ترسید کبوتر های حرمت با او دوست نشوند اما آن ها نیز مهمان نوازی را از خودت یاد گرفته بودند وچقدر آن لحظه ای که پرکشید و رفت بر روی سقاخانه ات نشست زیبا بود.

راستی آقاجانم مرا هم به غلامی قبول میکنی؟؟؟

جایی برای دلی خسته از بدی های دنیا داری؟؟؟

میشود من هم بچه آهویتان شوم؟

یعنی میشود روزی برسد که حس کنم همیشه در کنارت هستم ام نه این که همیشه در مشهد الرضاباشم.

،نه!!!دلم می خواهم همیشه در قلبم باشی گویی انگار روبه روی پنجره فولاد ایستاده ام،حتی اگر چند سال دیگر هم به حرمتان دعوت نشوم.

پس امام من رضاجان کمکم کن تا قدر خوبی هایم را بدانم و برای همیشه خوب بمانم!!

                                                                **مسافرتنها**

عذر می خواهم !

 

ارتباطی ساده و بی دردسر می خواستی

رازداری مطمئن از هر نظر میخواستی

 

عاشقی با چشم و گوش بسته منظور تو بود ؟

یا غلامی گیج و لال و کور و کر میخواستی؟

 

بوسه نه! همخوابه نه! حتی قراری ساده نه!

دفتری از خاطرات بی خطر میخواستی!

 

سن من از این ادا اطوارها دیگر گذشت!

مردِ کامل بودم اما تو پسر میخواستی!

 

گفته بودم کار من عمری شبیخون بوده است!

از من اما جنگجویی بی جگر میخواستی!

 

عذر می خواهم! بلانسبت! ولی با این حساب –

احتمالاً جای خاطرخواه ‘ خر می خواستی!

 

**مسافرتنها**

...نذر همكار دوست داشتني ام "جابر معافي"

....و تنها اوست كه مي ماند

چند روزی است که تندباد اجل وزیدن گرفت و خبر رسيد كه  همكاري بي بديل از جامعه رسانه و فرهنگ استان  به دیدار خدا رفت. جابرمعافي رفت. به همين سادگي!

 روزها چه زود غبار كهنگي مي گيرند انگار همین روزهاي گذشته نزديك بود که به بهانه نشست مطبوعاتي دانشگاه ، با جابر عزيز صحبت مي كردم . دنيايي از معرفت بود .همه آنهایی که او را می شناختند، می دانند که جابراين روزهاي آخري ، بی بدیل و شاید به هزار و یک دلیل ، سنگینی دنیا روی شانه هایش را در عمیق ترین لحظه ای که نامش را وداع با زندگی گذاشتند حس مي کرد و خيلي زودتر از آنچه كه فكر مي كرديم از اقیانوس نا آرام مرگ تنها فنجانی نوشید و همان برای کوچ ابدیش کافی شد ! جابر مهربان رفت بدون آنکه با نازدانه هايش که به او عادت کرده بودند ، برای لحظه ای خداحافظی کند. جابر رفت بی آنکه کسی به تشنگی قلب بی ریایش پاسخی شایسته داده باشد.او رفت حتی فرصت نکرد بچه هایش را فقط برای آخرین بار نوازش کند.

اين روزها هر دل نوشته اي كه براي "جابرمعافي" خواندم بوي يك جمله مي داد"حيف شد كه رفت!!" و زيباتر از همه نوشته اي بود روي ديوارمسجد روستاي"اناردين ساري": جابررسانه ها ديگر اظطراب خبر ندارد!!

پاييز امسال براي اصحاب رسانه ، دوستان خوب و وفادارجابر ،  یک  حس عجیبی دارد  ، حس دلتنگی ،حس بی پناهی و حس سخت فراق يك انسان به تمام معنا. انساني که برای همه دوستانش به معنی واقعی کلمه رفيق بود.! فاصله هجرت ناگهانیش تا به امروز نه به اندازه چندروز  بلکه مثل یک پلی بود که زندگی دوستانش را دو تکه کرد :

 یک طرفش خاطرات خوش با جابر بودن و یک طرفش دوره کردن آن همه  خاطرات خوش بدون جابر.

جابر حالا چند روزي است که رفت و  دلها برایش  به اندازه چند سال تنگ شده است،  نه چند سال بلکه  برای همیشه.

درروز تشيع باشكوه "جابر معافي" كه همه آمده بودند ، ياد جمله اي از استادم افتادم كه همواره مي گفت : طوري زندگي كنيد كه به وقت رفتن حتي متصدي كفن ودفن هم برايتان گريه كند.!  

جابر هميشه دوست داشتني ، کارهای ناتمام بسیاری داشت ،  شاید برای خودش مرگ ضروری تر از آنها بود . همه می دانند که جابرنه فقط يك همكار ، که همدم ومونس همه و به خصوص سنگ صبوردوستانش بود و به سادگی و پلک بر هم زدنی از پیش ما رفت و برای همیشه همه را در حسرت آن همه مهر ومحبت صمیمانه خود قرار داد.

جابرمعافي رفت بی آنکه کسی به صداقت قلبش و آسمان ابری چشمانش پی برده باشد .شاید خودش ترجیح داد همكارانش اين روزها دست به قلم برده و در فراقش دلیلی برای ابری بودن حال و هوای چشمانشان پیدا کنند .

شاید امروز هرگز ندیدن جابر یک حقیقت شده است  اما جریان بی وقفه ی حضور او در زندگی همكارانش چنان است که همه را به هستی وا می دارد و  حرف آخرم این که: جابر عزیز ! خاطرات تو چنان جاودانه اند که قصد داريم تا ابد نگهبان آن باشيم ، این چنین عهد می بنديم .

زداغت خاك غم روي سرم ريخت                             زريشه سوختم بال و پرم ريخت

به سوگت خواستم شعري بگويم                              دوبيتي اشك روي دفترم ريخت

                                       عطر یادش در مشام خاطرمان جاودان.

 

حسين طالب نژاد-مدير روابط عمومي دانشگاه مازندران

داستان دو برادر مهربان

 ...بی مقدمه... شما خود حدیث مفصل بخوانید از این مجمل!

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :‌
درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند
!

بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :‌درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر
مساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند.

**مسافرتنها**


 

بازهم بوی مهر...

 
...ديشب بارون باريد... عطر و بوي بارون پاييزي ،  حال و هواي روز هاي مدرسه .... آخ كه چقدر دلم لك زده
 
 براي اون روزها... !! 
 
 
 
بوي روز اول پاییز،
 
بوي مهر،

بوي ترس،

بوي گيجي،

بوي ازدحام،

بوي تنهايي،  

بوي دل شوره،

بوي دفتر و كتاب،

بوي سنگين کلام،

بوي لبخند خسته مادر،

بوي دعوا سر جلد كردن كتاب!!

بوي خوراكي !! 

بوي «برو کنار هل نده»،

بوي «بدو الان زنگ مي‌خوره»،

بوي سنگک تازه صبح اول مهر،

بوي كتوني نو لنگه به لنگه،

بوي خنکاي نسيم اول صبح ،

بوي اضطراب صبح اول مهر،

بوي آب سرد حوض خونه مادربزرگ ،

بوي سماور نفتي کنار سفره صبحانه ،

بوي دنياي آدم بزرگ‌ها ...

بوي....!!

 

...و راستي يادش بخير:

بي سر وصدا وسايلتونو جمع كنيد و با صف بريد تو حياط...امروز معلم نداريد!!

 

 

و اين  هم غزلي تقديم به همكلاسي هاي قديمي:

 
سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت

گل كردن لبخندهاي هم كلاسي

در یک نگاه ساده حتي يادمان رفت

ترس از معلم حل تمرين پاي تخته

آن زنگهاي بي كلک را يادمان رفت

راه فرار از مشق هاي توي خانه

اي واي ننوشتيم آقا را، يادمان رفت

آنروزها را آنقدَر شوخي گرفتيم

جدّيت «تصميم كبري» يادمان رفت

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم

یادش به خير، امّا «خدا» را يادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدميّت

آن حرفها را زود امّا يادمان رفت

«فردا چه كاره مي شوي؟» موضوع انشا

ساده نوشتيم آنقَدَر تا يادمان رفت

ديروز تكليف «آب، بابا» بود و خط خورد

تكليف فردا «نان و بابا» يادمان رفت


**مسافرتنها**