امروز ۲۳ ذی القعده روز زیارتی امام دوست داشتنی من حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) است...
 آقای مهربان زمان من ! دیشب در برنامه ای که مدیریت اجرایی اش بر عهده من بود دلم عجیب هوای حرمت کرده بود ....
  امروز صبح که قلم به دستم گرفتم ودر میان واژه ها حیران وسرگردان به دنبال کلمه ای برای وصف آن بزرگواریت می گردم باز هم به کوچه ای بی انتها می رسم و دستانم دوباره عاجز می شود از نوشتن کرامتت ای امام پروانه ها...

می خواهم سلام کنم اما باز شرمگین تر از همیشه دلم به طرف آن گنبد طلاییت پر  می کشد،چرا که چند وقتیست کمتر به سراغت می آیم ،علتش را خودم هم نمی دانم ولی امام خوبم ! باور کن بیشتر از همیشه دوستت دارم ...آخر من بزرگ شده تو هستم مولا...

پس امام رئوفم سلام!

امروز روز مخصوص زیارتی توست ! قلم را به دست دلم دادم ،دلی که برای دیدنتان هرکاری می کند.

این بار نمی خوا هم از مادیات بنویسم ،نمی خواهم از این آرزو هایی بنویسم که در آن ها گم شده ایم و آن قدر برای رسیدن به آن ها می دویم ومی دویم که گاهی دل چندین نفر را می شکنیم و حرف حساب را زیر پا می گذاریم تا اندکی از سهممان کم نشود!

اما در آن وقتی که دیگر جایی برای جبران نمانده از خودمان می پرسیم ما برای چه اینقدر بی تفاوت بوده ایم ،در برابرکار هایی که کرده ایم،در برابردل هایی که به خاطر دل سنگ بودنمان ناراحتشان کرده ایم وخنده را از لبانشان محو.

ای ضامن آهو،حرف من از دل است .

حرف من از دل آدم هاییست که حاضرندخوبی ها را فراموش کنند...

این بار می خواهم چشمانم را ببندم ،بغض گلویم را فرو ببرم و به درگاهت سجده بزنم وعارفانه بخواهم نگذاری من اینگونه باشم ...

مولای مهربانم نگذاری آن قدر بی رحم شوم که حاضر باشم قطره اشکی از چشمان کودکی جاری شود.!

این بارمی خواهم کمکم کنی تا درک کنم این دنیا آن قدر هم ارزش ندارد که بخواهم بدون یاد شما زندگی کنم ....

می خواهم یک کبوتر باشم درست مثل برفی!! ،یادت می آید  بچه که بودم وقتی به پابوست آمده بودم آورده بودمش...

اما دیگر باز نگشت ،حرمت آنقدر زیبا بود که هر چه اصرار کردم نیامد نگرانی را از چشمانش میخواندم می ترسید کبوتر های حرمت با او دوست نشوند اما آن ها نیز مهمان نوازی را از خودت یاد گرفته بودند وچقدر آن لحظه ای که پرکشید و رفت بر روی سقاخانه ات نشست زیبا بود.

راستی آقاجانم مرا هم به غلامی قبول میکنی؟؟؟

جایی برای دلی خسته از بدی های دنیا داری؟؟؟

میشود من هم بچه آهویتان شوم؟

یعنی میشود روزی برسد که حس کنم همیشه در کنارت هستم ام نه این که همیشه در مشهد الرضاباشم.

،نه!!!دلم می خواهم همیشه در قلبم باشی گویی انگار روبه روی پنجره فولاد ایستاده ام،حتی اگر چند سال دیگر هم به حرمتان دعوت نشوم.

پس امام من رضاجان کمکم کن تا قدر خوبی هایم را بدانم و برای همیشه خوب بمانم!!

                                                                **مسافرتنها**