صابر...

 

**به روح بلند همکلاسی شهیدم "صابر بهرامی":

 

سفید پوش شدی و چقدر ساده شدی

شبی که از اتوبوس جهان پیاده شدی

 

از این جهنم رفتی ولی خیالی نیست

دوباره برگشتی در بهشت زاده شدی

 

به حرفهام چرا پس دگر نمی خندی

بدت نیاید صابر! پر  از  افاده  شدی

 

بلند  شو   به  تمنای   مادرت   بنگر

دِ پاشو مرد! چرا سست و بی اراده شدی؟

 

غروب  سرد  تو  در  باورم  نمی گنجید

که تا به دست خودم بر زمین نهاده شدی

 

**مسافرتنها**

پیامک تصویری1

خدايا...

لطفا فقط انتقاد نكنيد...

 امروز جمله از جرج برناردشاو خوندم كه مخاطبين جمله اش را كساني قرار مي دهم كه اين روزها فقط انتقاد مي كنند وبس... برناردشاو گفت:

آنکه می تواند، انجام می دهد و آنکه نمی تواند، انتقاد می کند.

 

 

**داستان زير شايد تلنگري باشد براي همه:

روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسیار دردش آمد ...
یک پدر روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد...!

**مسافرتنها**


نذر امام رضا...

 

**نذر امامی که این روزها بدجور دلم هوای مشهدش کرده و دلم می خواست جشن تولدش دعوتم می کرد:

گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند

دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند

در لباس خادمان مهربانت، آفتاب

صبح ها، صحن حرم را آب و جارو می کند

ماه هر شب کنج بست "شیخ حر عاملی"

یاد معصومیت آن بچه آهو می کند

یاد معصومیت آن بچه آهو ...یاد تو

کوچه های شهر را لبریز "یا هو " می کند

باد، هم مثل نگهبان درت... بدو ورود

غصه را از شانه های خسته، پارو می کند

عطر نابی می وزد از کوچه باغ مرقدت

هر که می آید حرم ... این عطر را بو می کند

×××

...خادمی می گفت که... آقا به وقت بدرقه

دست زائر را پر از گل های شب بو می کند


**مسافرتنها**

قدرت كلام

اين روزها به بهانه تدريسم در كلاسهاي فن بيان و سخنوري ، سرگرم تاليف كتابي هستم  با  همين موضوع.... ازدوران مدرسه اعتقاد به اين داشتم كه قدرت زندگي و مرگ در زبان و كلام ماست . يك واژه دلگرم كننده به كسي كه نااميد است مي تواند موجب پيشرفت او شود و كمك كند در طول روز سرزنده باشد .و در مقابل يك واژه مخرب مي تواند فرد نااميد را نابود كند . مواظب آنچه كه مي گوييد باشيد . با كساني كه بر سر راه شما قرار مي گيرند از زندگي بگوييد . كلمات قدرتمند هستند ... بيشتر اوقات درك اين موضوع كه « چگونه يك كلمه دلگرم كننده و شوق انگيز مي تواند راهي به اين طولاني را طي كند » براي انسان ها سخت است .

 همه انسان ها مي توانند حرف بزنند و روح ديگران را جذب خود كنند و لحظات سخت را سپري كنند ، اما فقط يك فرد ويژه و يك انسان خاص است كه چنين زمان هايي را صرف تشويق ديگران مي كند .

 

 داستان مديريتي زير هم چاشني همه حرفهايم :

گروهي قورباغه از بيشه اي عبور مي كردند . دو قورباغه از بين آنها درون چاله اي عميق افتادند . وقتي كه قورباغه هاي ديگر ديدند كه چاله خيلي عميق است گفتند : شما حتما" خواهيد مرد . دو قورباغه سعي كردند از چاله بيرون بپرند . قورباغه ها مرتب فرياد مي زدند : بايستيد شما خواهيد مرد . سرانجام يكي از قورباغه ها به آنچه كه قورباغه هاي ديگر مي گفتند اعتنا كرد و نااميد دست از تلاش كشيد و به زمين افتاد و مرد .

قورباغه ديگر به سختي و با تمام توان به تلاش خود ادامه داد . دوباره فرياد زدند : به خودت زحمت نده ، ديگر نپر ، تو خواهي مرد . اما قورباغه به پريدن ادامه داد وسرانجام توانست از آنجا خارج شود، وقتي اواز چاله خارج شد قورباغه هاي ديگر گفتند : « نمي شنيدي كه ما چه مي گفتيم ؟»

قورباغه به آنها توضيح داد كه ناشنواست . او فكر مي كرد آنها تمام مدت او را تشويق مي كردند .

 

                                                               **مسافرتنها**

 

جاده....!!!!!

 

        می خواستم بگم... هیچی ... باشه برای خودت!

با اشک تو خنده را عوض می کردم!

قانون پرنده    را   عوض   می کردم!

دنیا  در  دستم  بود  آن  وفتی   که -

با دست تو دنده را عوض می کردم!!!

**مسافرتنها**

همه مردند!


دوستی می گفت: خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند. تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی. هم
 رشته ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود. هر وقت این خانم سر کلاس حاضر بود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت: استاد همه حاضرند! و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل، باهم ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند. امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرد است:

هیـچ کس زنده نیست… همه مُردند …

**مسافرتنها**

خدای عزیز

خدای عزیز

خدا

*تو را دوست دارم بخاطرآنچه از روی رحمت به من دادی .خدای عزیز تو را دوست دارم بخاطر آنچه از روی حکمت به من ندادی.خدای عزیز تو را دوست دارم بخاطر اینکه تو تنها داشته من هستی.خدایا تو را دوست دارم تنهابه خاطر خدا.

Dear God!
we thank you for our bright and beautiful world.we thank you for giving us so many exciting thing to do,like
learning and playing for and making the most of our talents
 
**مسافرتنها**

حرفهایم!

 

 

 

قهوه ام سر رفته ‘ حتما فال بر هم می خورد!

حال تقدیرم از این اقبال بر هم می خورد!

 

گرچه در این چند سال آرامشم را یافتم

مطمئنم باز هم امسال بر هم می خورد!

 

حرفهایم را کسی غیر از خودم نشنیده است!

ظاهرا در من لبانی لال بر هم می خورد !

 

حال و احوال مرا غیر از خودم از کس نپرس!

حال من دارد از این احوال بر هم می خورد!

 

ناگهان ترکیب برخی چهره های دلنشین

گاه با یک نقطه ی تبخال بر هم می خورد!

 

در زمان بدرقه با من نمی آید کسی!

حالم از اینگونه استقبال برهم می خورد!

#

حرف دل را در پیامی مختصر گفتم ولی –

هی پیامم موقع ارسال بر هم می خورد!

 

            **مسافرتنها**

عینک خوش بینی

شکارچی پرنده سگ جدیدی خریده بود، سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ میتوانست روی آب راه برود. شکارچی وقتی این را دید نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این را به دوستانش بگوید. برای همین یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای آن اطراف دعوت کرد.

او و دوستش شكار را شروع كردند و چند مرغابي شكار كردند. بعد به سگش دستور داد كه مرغابي هاي شكار شده را جمع كند. در تمام مدت چند ساعت شكار، سگ روي آب مي دويد و مرغابي ها را جمع مي كرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره اين سگ شگفت انگيز نظري بدهد يا اظهار تعجب كند، اما دوستش چيزي نگفت.
در راه برگشت، او از دوستش پرسيد آيا متوجه چيز عجيبي در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: آره، در واقع، متوجه چيز غيرمعمولي شدم. سگ تو نمي تواند شنا كند.


*بعضي از افراد هميشه به ابعاد و نكات منفي توجه دارند. روي وجوه منفي تيم هاي كاري متمركز نشويد. با توجه به جنبه هاي مثبت و نقاط قوت، در كاركنان و تيم هاي كاري ايجاد انگيزه كنيد.*

**مسافرتنها**

آخر چه شد؟

 

هرچه گفتی سر به زیر انداختم! آخر چه شد ؟

با بدی های تو عمری ساختم ! آخر چه شد ؟

 

حکم دل تا لازمت شد ؛ من در آغاز قمار –

برگ سر را بر زمین انداختم! آخر چه شد ؟

 

تا قراول ها به قصد ارزیابی آمدند

پرچم تسلیم را افراختم! آخر چه شد ؟

 

قیمت این «جان به در بردن» غرورم بوده است!

باج را در موعدش پرداختم! آخر چه شد ؟

 

چون سواری که به چشمش تیر زهرآگین زدند

مثل کوران من به هر سو تاختم ! آخر چه شد ؟

 

گفته بودم سنگری محکم تر از تسلیم نیست!

من که قبل از جنگ خود را باختم؛ آخر چه شد؟!

 

**مسافرتنها**

 

 

زمستان سخت!!

او بايد بداند:

خیلی وقتها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم!!

                           

                                                            

و اين هم داستان مديريتي :

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: "آیا زمستان سختی در پیش است؟"

رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده :"براي احتياط برید هیزم تهیه کنید"

بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: "آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟"

پاسخ: "اینطور به نظر میاد!!"

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به

 سازمان هواشناسی زنگ میزنه: "شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟"

پاسخ: "صد در صد"،

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند.

بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: "آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟"

پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!

رییس: "از کجا می دونید؟"پاسخ: "چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن"!!

 

 **مسافرتنها**                                                            

 

                                                  

...جدایی

تقدیم به.....

جا زدن در هر قدم –  هیهات- کار ما نبود!

پا کشیدن شیوه ی ایل و تبار ما نبود !

 

کس خریدارم نشد با آنکه بعد از هر محک

ذره ای ناخالصی هم در عیار ما نبود

 

استخوانم خُرد شد زیر فشار دیگران!

شانه های هیچکس در زیر بار ما نبود !

 

ما دو تن سنگ صبور عالمی بودیم؛ حیف –

در دو عالم یک نفر هم رازدار ما نبود !

 

سرنوشت از اولش با ما سر سازش نداشت!

یار هم بودیم اما بخت یار ما نبود!

 

جز «جدایی» هیچ راه دیگری نگذاشتی!

میروم! هرچند اصلاً این قرار ما نبود!

 

           **مسافرتنها**

استفاده از فرصت ها در زندگی

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنهاماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آن رادر ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد.ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید: چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است!!!!
 
آموزه این حکایت :
*گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغلهای بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد راقبول نمی کنیم! چرا؟!
   
*اگر كاري كه مي كني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشكالي ندارد كه تو را احمق بدانند!
 
**مسافرتنها**

آموزش عروض و قافیه

وزن آموزش عروض و قافیه  شعر


این دو جمله را با هم مقایسه میکنیم :
1-      نفس تا دمد دل ز جا میرود
2-      تا نفس دمد دل میرود ز جا
اگر از ما بپرسند کدام یک از این دو جمله خوش آهنگ تر است ، شاید هم نظر باشیم که اوّلی ؛ و شاید کمتر فارسی زبان باشد که تمایزی بین آهنگ این دو حس نکند. جمله اوّل مصراعی است که از مثنوی محیط اعظم عبدلالقادر بیدل ؛ و جمله دوم را را ما با جا به جا کردن کلمات همان مصراع ساخته ایم . روشن است که همهء اختلافات ناشی از همین جا به جایی است.در عبارت اول ، واژه ها به نحوی خاص مرتب شده و نوعی تناسب پدید آورده است که در دومی دیگر وجود ندارد.این تناسب در کجاست؟ مسلم است که در معنی کلمات نیست، چون معنی در هر دو عبارت یکی است . پس باید در پی تناسبی آوایی باشیم ، که همان «وزن شعر» است.
برای شناخت وزن ، پیش از هر کاری ، بهتر است «هجا» را بشناسیم و جملات را به هجا های سازنده شان تجزیه کنیم. هجا «یک واحد گفتار است که با هر ضربهء هوای ریه به بیرون رانده می شود.»و ما تجزیهء کلمات به هجاها را از دورهء ابتدایی در مدارس به یاد داریم . حاصل تجزیه ء آن دو جمله چنین خواهد بود :
نـ   فس  تا   د  مد  دل  ز  جا  می  ر  ود
تا   نـ  فس  د  مد  دل  می  ر  ود  ز  جا
در ظاهر تفاوت خاصی به نظر نمی رسد، ولی با کمی دقت ، می بینیم که بعضی از این هجاها یک حرف دارد و بعضی دو حرف . اگر ما هجا های یک حرفی را «هجای کوتاه» بنامیم و با علامت U نشان دهیم و هجاهای دو حرفی را «هجاهای بلند» بنامیم و با علامت – مشخص کنیم ، چنین هجابندی ای میتوان نوشت :
نـ    فس  تا   د  مد  دل  ز  جا  می  ر  ود
U   -    -   U  --  U   -    -    U    -
تا   نـ   فس  د  مد  دل  میـ  ر  ود  ز  جا
-   U   -   U   -    -   -   U   -   U   -
اینجا دیگر تفاوت آشکار می شود و می توان حدس زد که خوش آهنگی مصراع بیدل ، ناشی از تناوب و ترتیب خاص هجاهای کوتاه و بلند آن بوده است. این حدس ما وقتی تأیید می شود که مصراع دوّم همان بیت را هم هجابندی کنیم ؛ «ندانم نمویم کجا می رود» .
نـدا  نمـ نـمو  یم  کـ  جا  میـ   ر   ود
U   -    -   U  -    -   U   -    -    U    -
ترتیب ، همان است که در مصراع اول بود و نه تنها این بیت ، که همهء شش هزار بیت مثنوی محیط اعظم چنین نظمی در هجاهای بلند و کوتاه دارد ؛ یا به عبارت دیگر ، در همین وزن سروده شده است . به این کار، یعنی تفکیک شعر به هجاهای سازنده آن ، اصطلاحاً «تقطیع» می گویند.
با مثال های بالا ٰ به این نتیجه گیری ساده می رسیم : گاهی ممکن است نظام خاصی در هجاها پدید آید که در سخن احساس خوش آهنگی و تناسب کند . در این صورت می گوییم آن سخن وزن دارد . حالا می توانیم این تعریف علمی را هم نقل کنیم :«وزن شعر ٰ حاصل نظم و تناسبی است که در صورتهای ملفوظ ایجاد شده باشد.» 
 

ادامه نوشته

به روح بلند خبرنگار شهيد شهرم....

 

 

... اين روزها سر كوچه مون "طاق نصرت" بستند و تصوير مهربان "هادي" كه بچه هاي محل دور قاب عكسش را كلي گل زدند حال و هواي  جبهه ، سالهاي دور عاشقي ، را زنده كرد...پنجشنبه ، خيابانهاي بابلسر شرمنده مردمي شده بود كه آمده بودند با پيكر عزيزي وداع كنند كه همه دوستش داشتند...

امروز به واژه هایم عصایی بدهید که برخیزند. شاید در این عزا مرثیه ای عصای دستم شد.به راستی روزها چه زود غبار کهنگی می گیرند . انگار همین روزهای گذشته نزدیک بود که هواي گرم وشرجي تابستان ، سرزمين سوريه ، بهانه سفر عزيزي شد كه از پشت قاب دوربينش هميشه بي قرار رفتن بود!.

کوچه به بن بست رسید ، قحطی هوای تازه شد ،و تصویر "هادي باغباني" آن پرستار زخم های پائیزی ، قهرمان بی بدیل  شهرما برای همیشه در آینه محو شد .

واژه که تسکین نمی دهد ، دست که توان پاک کردن اشک های همسر و نازدانه دخترش را ندارد ، کلمه ای نیست که بتوان به آن چنگ انداخت و این اندوه سنگین و جگر خراش را تسلی بخشید .  حتما دیده اید که در روز تشیع پیکر پاك هادي ، همه قلبها درآتش شدند و آن همه جمعیت برای وداع با جوان دوست داشتنی شهر جمع شدند.

هادي عزيز، دلمان با شنیدن رفتنت خیلی گرفت  و این روزها تو نیستی و شهر بوی سکوت ؛ غم و بی کسی می دهد .

مادر چشم به در دارد و همسر ودخترت چشم بر آسمان ، تا تو بیایی و یک بار دیگر آسمان خانه را غرق در صفا ومعنویت کنی.

کاش بودی ومی دیدی روز رفتنت خیلی ها آمده بودند ، آخر، تو آنقدر خوب ومهربان بودی که بوي عشق را حتي بعد از رفتنت در شهر پخش كردي!

هادي عزیز! می دانم تو حالا آنجا روی ابرها ، کنار دوستان شهیدت نشسته ای و آرزوهای بر باد رفته ما دوستان به جا مانده ات را که فقط با بودن تو معنا می گرفت می شماری !

هادي جان! سلام ما را هم به فرشتگان هفت آسمان برسان  وبه  آنها بگو هنوز زود بود که تو را برای همیشه از ما جدا کردند!

بعد از رفتن  تو ،  تمام روزهایمان تلخ و بی حوصله است و لحظه هایم سنگین  و ناراحت کننده!

 من خوب یادم است که روزهای آخر كه ديدمت چقدر بی قرار رفتن بودی که حتی فراموشت شد اینجا در شهر بابلسر با رفتن تو خیلی ها یتیم می شدند ! این روزهای آخر در لابه لای غنچه پژمرده دلت و در روحت چیزی نهفته بود  که خیلی ها بعد از رفتن تو سوگوار شدند و گفتند : چقدر حيف شد كه هادي رفت!

افسوس که زود دیر شد ، افسوس که زود وقت سفر تو رسید .فصل خوشی را برای سفر برگزیده ای !اصلا تابستان را برای سفر آفریده اند . وقت سفر رسید و منتظر نماندی تا روز های خوب   رضوانه – دختر سه ساله ات - را ببینی!

هنوز زود بود ، هنوز تو را خوب حس نکرده بودیم که رفتی . ثانیه ها  لنگ لنگان می آیند و روزها می روند  پاييز هم از دور دست ها برایمان دست تکان می دهداما تو دیگر نیستی که  مهر امسال به هنگام رفتن دخترت به به كودكستان  با دستهای همیشه مهربانت نوازشگرش باشي!

هنوز باید می ماندی و نخ سفید آرزوهایت را بر گیسوان ماه گره می زدی و با لالایی قصه های شبانه ، رضوانه ات را مهمان ابرها می کردی . هنوز زود بود ، نه ، هنوز باید می ماندی تا ستاره باران 20 در دفتر مشق دخترت را قاب می گرفتی و گلبرگ های یاس را لای ورق های کتابش می گذاشتی .

خبرگزاری فارس: عکس/ دختر خردسال شهید مستندساز

.....

 این روزها خاک امام زاده ابراهيم بابلسر بوی سلطنت گرفته و عزیزی را از ما ربوده است که گله ای در برابر خواست حضرت حق نیست ، زمانی گوهری از جنس فرشته به ما داد و چند روزی است که امانت خویش را بازستانده . تنها صدای رضای اوست ، راضی باشیم به رضای حضرت دوست که هر چه هست از حکمت بی انتهای اوست .

قصیده روحش بلند ، پرواز با خاطره هایش فراموش نشدنی و سایه روشن یادش زینت بخش نقاشی های امروز تابستاني و فردای پاييزي ما باد .

كوچكترين: حسين طالب نژاد- تابستان 1392- بابلسر