به روح بلند خبرنگار شهيد شهرم....

... اين روزها سر كوچه مون "طاق نصرت" بستند و تصوير مهربان "هادي" كه بچه هاي محل دور قاب عكسش را كلي گل زدند حال و هواي جبهه ، سالهاي دور عاشقي ، را زنده كرد...پنجشنبه ، خيابانهاي بابلسر شرمنده مردمي شده بود كه آمده بودند با پيكر عزيزي وداع كنند كه همه دوستش داشتند...
امروز به واژه هایم عصایی بدهید که برخیزند. شاید در این عزا مرثیه ای عصای دستم شد.به راستی روزها چه زود غبار کهنگی می گیرند . انگار همین روزهای گذشته نزدیک بود که هواي گرم وشرجي تابستان ، سرزمين سوريه ، بهانه سفر عزيزي شد كه از پشت قاب دوربينش هميشه بي قرار رفتن بود!.
کوچه به بن بست رسید ، قحطی هوای تازه شد ،و تصویر "هادي باغباني" آن پرستار زخم های پائیزی ، قهرمان بی بدیل شهرما برای همیشه در آینه محو شد .
واژه که تسکین نمی دهد ، دست که توان پاک کردن اشک های همسر و نازدانه دخترش را ندارد ، کلمه ای نیست که بتوان به آن چنگ انداخت و این اندوه سنگین و جگر خراش را تسلی بخشید . حتما دیده اید که در روز تشیع پیکر پاك هادي ، همه قلبها درآتش شدند و آن همه جمعیت برای وداع با جوان دوست داشتنی شهر جمع شدند.
هادي عزيز، دلمان با شنیدن رفتنت خیلی گرفت و این روزها تو نیستی و شهر بوی سکوت ؛ غم و بی کسی می دهد .
مادر چشم به در دارد و همسر ودخترت چشم بر آسمان ، تا تو بیایی و یک بار دیگر آسمان خانه را غرق در صفا ومعنویت کنی.
کاش بودی ومی دیدی روز رفتنت خیلی ها آمده بودند ، آخر، تو آنقدر خوب ومهربان بودی که بوي عشق را حتي بعد از رفتنت در شهر پخش كردي!
هادي عزیز! می دانم تو حالا آنجا روی ابرها ، کنار دوستان شهیدت نشسته ای و آرزوهای بر باد رفته ما دوستان به جا مانده ات را که فقط با بودن تو معنا می گرفت می شماری !
هادي جان! سلام ما را هم به فرشتگان هفت آسمان برسان وبه آنها بگو هنوز زود بود که تو را برای همیشه از ما جدا کردند!
بعد از رفتن تو ، تمام روزهایمان تلخ و بی حوصله است و لحظه هایم سنگین و ناراحت کننده!
من خوب یادم است که روزهای آخر كه ديدمت چقدر بی قرار رفتن بودی که حتی فراموشت شد اینجا در شهر بابلسر با رفتن تو خیلی ها یتیم می شدند ! این روزهای آخر در لابه لای غنچه پژمرده دلت و در روحت چیزی نهفته بود که خیلی ها بعد از رفتن تو سوگوار شدند و گفتند : چقدر حيف شد كه هادي رفت!
افسوس که زود دیر شد ، افسوس که زود وقت سفر تو رسید .فصل خوشی را برای سفر برگزیده ای !اصلا تابستان را برای سفر آفریده اند . وقت سفر رسید و منتظر نماندی تا روز های خوب رضوانه – دختر سه ساله ات - را ببینی!
هنوز زود بود ، هنوز تو را خوب حس نکرده بودیم که رفتی . ثانیه ها لنگ لنگان می آیند و روزها می روند پاييز هم از دور دست ها برایمان دست تکان می دهداما تو دیگر نیستی که مهر امسال به هنگام رفتن دخترت به به كودكستان با دستهای همیشه مهربانت نوازشگرش باشي!
هنوز باید می ماندی و نخ سفید آرزوهایت را بر گیسوان ماه گره می زدی و با لالایی قصه های شبانه ، رضوانه ات را مهمان ابرها می کردی . هنوز زود بود ، نه ، هنوز باید می ماندی تا ستاره باران 20 در دفتر مشق دخترت را قاب می گرفتی و گلبرگ های یاس را لای ورق های کتابش می گذاشتی .

.....
این روزها خاک امام زاده ابراهيم بابلسر بوی سلطنت گرفته و عزیزی را از ما ربوده است که گله ای در برابر خواست حضرت حق نیست ، زمانی گوهری از جنس فرشته به ما داد و چند روزی است که امانت خویش را بازستانده . تنها صدای رضای اوست ، راضی باشیم به رضای حضرت دوست که هر چه هست از حکمت بی انتهای اوست .
قصیده روحش بلند ، پرواز با خاطره هایش فراموش نشدنی و سایه روشن یادش زینت بخش نقاشی های امروز تابستاني و فردای پاييزي ما باد .
كوچكترين: حسين طالب نژاد- تابستان 1392- بابلسر