دوست يا داشمن!!

 

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن  به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!!!؟؟؟!!!

**مسافرتنها**

اصول و فنون سخنراني

**این روزها در مرکز رشد دانشگاه مازندران - اداره کل تعاون - سپاه استان مازندران و.... مشغول تدریس اصول و فنون مذاکره - اصول و فنون سخنراني و اجرا -آموزش سخنراني ، گويندگي و مجريگري- هستم.

 

بخشهایی از گفتمان کلاس : 

چند توصیه برای گویندگان و مجریان

گاهي گمان مي‌رود همين اندازه كه گوينده و مجري بتوانند مخاطب را تسخير كنند، كافي است كه بگوييم آنها ارتباط‌گران خوبي هستند. اشتباه اينجاست كه ارتباط، به درستي تعريف نمي‌شود. ارتباط رسانه‌اي مفهومي دو جانبه دارد كه با واسطه رسانه شكل مي‌گيرد. ارتباط، ابزار هموار كردن درك متقابل ميان گوينده و مردم است و اين مهم نيازمند ظريف‌ترين و  شفاف‌ترين شيوه‌هاي كلامي و غير كلامي است.

گوينده و مجري ناآشنا به جاذبه‌هاي كلامي و رفتارهاي غيركلامي در برقرار كردن ارتباط موثر و پايدار ناتوان خواهند بود. شايد بتوان گفت مفهوم ارتباط به معناي تسخير مخاطب علاقه‌مند، ايجاد رغبت در بيننده يا شنونده براي دنبال كردن برنامه و اثرگذاري بر نگرش و رفتار اوست.

براي دستيابي به اين مهارت‌ها لازم است با دانش ارتباطات آشنا شد،نظريه‌هاي ارتباطي را آموخت و مخاطب را به خوبي شناخت تا در حين ارتباط به درك و شعور او توهين نشود.

اگر مجري يا گوينده، علم ارتباطات را نشناسد بي‌شك در جلوي دوربين، فردي مزاحم خواهد بود! قدرت جذب سريع مخاطب و شاد نگه داشتن روحيه او در عين جدي بودن از يك مجري يا گوينده؛ ارتباط گر خوبي خواهد ساخت.

گوينده و مجري هوشمند مراقب است كه در تله لودگي رفتار و جلف بازي‌ها و مهمل‌گويي‌ها نيفتد و اعتماد مردم را به خود جلب كند و براي رسانه نيز اعتبار كسب نمايد كه اين خود راز موفقيت رسانه‌هاي معتبر جهان است.

 براي تقويت گفتار و تامين پشتوانه سخن، لازم است گوينده و مجري با برنامه‌ريزي منظم، ساعتي از شبانه روز را به مطالعه كاربردي اختصاص دهد و مطالب گزيده را ثبت نمايد تا مجبور به تقليد از ديگران نشود و سخن خويش را عاريتي نكند!

مطالعه به گوينده تسلط گفتار مي‌بخشد. گويندگاني كه متني را در پشت ميكروفن يا جلوي دوربين مي‌خوانند در همان لحظات اول اثبات مي‌كنند كه پشتوانه مطالعه كاربردي دارند يا خير؟

« غلط‌خواني، لرزش صدا، ترس از خواندن واژه‌هاي پيچيده و عبارت‌هاي نفيس، ناديده گرفتن كلمات اصلي و شتاب در اداي متن» ضعف گوينده را در محروم بودن از پشتوانه مطالعاتي لو مي‌دهد.

بر اثر مطالعه، مهارت مفهوم پردازي و نوگويي تقويت مي‌شود و دايره واژگان گوينده گسترش مي‌يابد؛ بايد دانست كه گوينده ثروتمند كسي است كه برخوردار از گنجينه واژگان باشد بنابراين اگر گفتار گوينده و مجري را سكوي اول يا اصل نخست تلقي كنيم، زماني كسي مي‌تواند به خود اجازه حرف زدن در راديو و تلويزيون را بدهد كه بخشي از متون گوناگون زبان فارسي را خوانده و مرارت مطالعه را بر خود هموار كرده باشد.

اصل ديگر يا اصل دوم در گويندگي و اجرا، مهارت برقراري ارتباط با مخاطب است؛ واقعا يك ارتباط گر خوب كيست؟ ارتباط چيست؟ ارتباط موثر چگونه ارتباطي است؟ چگونه به يك ارتباط پايدار با بيننده و شنونده برسيم؟ براي اين كه گوينده بر رفتار و نگرش مردم اثر بگذارد بايد از چه شيوه ارتباطي استفاده كند؟

براي دستيابي به قدرت گفتار بايد مطالعه كرد؛ منظور از مطالعه، مطالعه كاربردي است نه ذوقي و سليقه‌اي. مطالعه ذوقي روشي شخصي براي تامين ذوق و سليقه فردي است و افراد بسياري اينگونه مطالعه مي‌كنند اما جالب است بدانيد كه در گفتار، ارتباط روزانه يا سخنراني توانا نيستند! مطالعه كاربردي به سيري از مطالعات اطلاق مي‌شود كه براي بيان رسانه‌اي استفاده مي‌گردند. چنين مطالعاتي پشتوانه كلامي گوينده و مجري به حساب مي‌آيند و سكويي مطمئن براي پرش و ماندگاري در ذهن مخاطب هستند.

 

مدیریت اضطراب سر صحنه

اگر از ایستادن در مقابل جمع و اجرای برنامه می‌ترسید، بدانید که تنها نیستید. میلیون‌ها نفر مبتلا به «اضطراب سر صحنه» هستند که به آن «صحنه‌هراسی» نیز می‌گویند. بسیاری از افراد مانند ورزش‌کاران، خواننده‌ها، و سخن‌رانان که قرار است فن یا هنر خود را در برابر جمعی ارائه دهند دچار اضطراب می‌شوند.

اضطراب اجرا می‌تواند مانع ادامه‌ی فعالیت در رشته‌ی مورد علاقه‌ی هنری افراد شود. بدتر از آن، حتی عزت نفس و اعتماد به نفس را نیز افراد زایل می‌کند. گرچه غلبه‌ی کامل بر این اضطراب کمی نامحتمل به نظر می‌رسد اما راه‌های زیادی برای کنترل عواطف و کاهش اضطراب وجود دارد.

توصیه‌های مربوط به اضطراب حین اجرا

وقتی در معرض توجه‌اید و تمام چشم‌ها به شما دوخته شده است، طبیعی است که دچار اضطراب شوید. بدن شما در وضعیتی قرار می‌گیرد که انگار به شما حمله شده است. مکانیزم «بزن-یا-دررو» بدن شما تحریک می‌شود. به همین دلیل است که نشانه‌های اضطراب سر صحنه شبیه نشانه‌هایی است که در وضعیت وجود یک خطر واقعی بروز می‌کند. عبارت‌اند از:

·افزایش ضربان قلب و سرعت تنفس،

·خش شدن دهان و گلو،

·لرزیدن لب‌ها، صدا، دست‌ها، و زانوها،

·عرق کردن و سرد شدن دست‌ها،

·سرگیجه و احساس ناراحتی در معده،

·تغییرات بینایی

علت‌های اضطراب سر صحنه

خیلی ساده، استرس و اضطراب در باره‌ی اجرا در برابر جمع، باعث بروز اضطراب سر صحنه می‌شود. رویارویی با ترس‌ها و آسیب‌پذیری‌ها، پذیرش هر آن‌چه که هستید، و این که قرار نیست خودتان را به دیگران اثبات کنید، نخستین گام به سوی غلبه بر اضطراب سر صحنه است. به خاطر داشته باشید که هیچ‌کس کامل نیست، هیچ‌کس هم از شما انتظار ندارد بی‌نقص باشید، و بروز اشتباه امری کاملاً عادی است.

گام دوم، آموختن نحوه‌ی منحرف کردن ذهن از بروز افکار، باورها، تصاویر، و پیش‌بینی‌های منفی در باره‌ی اجرا است. انجام این کار به آن دشواری که شما فکر می‌کنید نیست.

درمان اضطراب سر صحنه

در اینجا 10 نکته برای کمک به شما در غلبه بر ترس و احساس خجالت شما در صحنه، میدان، یا جای‌گاه ارائه شده است:

*آماده به صحنه بروید: تمرین، تمرین، و تمرین

*میزان مصرف کافئین (قهوه، چایی، کوکا، نوشابه‌های انرژی‌زا) و شکر را در روز اجرا کاهش دهید. چند ساعت پیش از اجرا غذای مناسبی بخورید تا انرژی لازم برای فعالیت در صحنه را به دست بیاورید و دچار گرسنه‌گی نشوید. غذای کم‌چرب حاوی کربوئیدرات‌های مختلف، کمی برنج با گوشت، ماکارونی، نان و کباب، و اندکی میوه‌ی شیرین.

*از هجوم افکار مردد کننده بپرهیزید. اگر به فکرتان خطور کرد که نکند نت‌ها یادتان برود، به آن فکر بخندید و به خودتان بگویید که: این‌همه تمرین نکرده‌ام که نت‌ها یادم‌ برود!

*تمرکز افکارتان را از خودتان و ترس‌تان بردارید و آنها را به احساس لذتی که در شنونده‌گان و بیننده‌گان ایجاد خواهید کرد فکر کنید. چشم‌های‌تان را ببندید و تصور کنید که شنونده‌گان و بیننده‌گان در حال لذت بردن و لب‌خند زدن هستند و شما هم از حس خوبی دارید.

*در مورد این که چه خطاهایی ممکن است روی دهد فکر نکنید. به‌عکس، مثبت باشید و موفقیت‌تان را تجسم کنید.

*از افکاری که بتواند شما را نسبت به خود‌تان دودل کند دوری کنید،

*به طور منظم و با طمانینه تنفس کنید. اگر به فنون مراقبه و تمرکز ذهنی مسلط هستید از آنها برای آرَمِش دور کردن افکار منفی از ذهن‌تان استفاده کنید. سعی کنید هر روز حتی روزهایی که اجرا ندارید با استفاده از فنونِ آرمش تمرین کنید. به‌این‌ترتیب در زمان اجرا که به آرَمِش نیاز دارید به‌راحتی می‌توانید با مهارتی که به دست آورده‌اید ذهن‌تان را آرام کنید.

*اندکی قدم بزنید و بالا و پایین بپرید، عضلات‌تان را بتکانید، یا هر کار دیگری که می‌دانید پیش از اجرا، برای دور کردن احساس اضطراب به شما کمک می‌کند انجام دهید.

*با مخاطبان‌ ارتباط برقرار کنید، لب‌خند بزنید، به چشم‌های‌شان نگاه کنید، و تصور کنید که همه‌ی آنها دوستان‌تان هستند.

*نقش بازی نکنید، طبیعی رفتار کنید و خودتان باشید.

*ورزش کنید، به دامن طبیعت بروید، غذای مناسب بخورید، به اندازه‌ی کافی بخوابید. هیچ خوابی جای خواب شبانه را نمی‌دهد. عادات زنده‌گی سالم را در پیش گیرید، اگر سیگار می‌کشید آن را به حداقل کاهش دهید یا کاملاً ترک‌اش کنید. اگر عادت دارید هله‌هوله بخورید، کم‌کم آنها را با میوه، شکلات (کاکائو) کم‌شیرین، آب کافی جای‌گزین کنید.

به یاد داشته باشید که ترس از صحنه در اوایل اجرا زیاد است و بعد از اولین قطعه عملاً از میان می‌رود. گاهی آگاهی به وجود اضطراب در ذهن باعث تشدید آن می‌شود. به این حالت اضطراب ناشی از اضطراب گفته می‌شود. کافی است توجه کنید که اندکی اضطراب و هیجان در اجرای برنامه‌های هنری برای یک جمع طبیعی است و به منظور افزایش دقت و توجه بیش‌تر، بهتر کار کردن حافظه، و آماده نگه داشتن سلول‌ها برای فعالیت لازم است.

روش های مدیریت اضطراب

طول عمر آدرنالین کوتاه بوده و در حقیقت برافروختگی های ناگهانی در اثر خشم، گلگون شدن چهره به دنبال استرس شدید و … ناشی از ترشح همین هورمون است. طول عمر کورتیزول بیشتر بوده و باعث اثرات طولانی تر و مزمن تری در فرد می گردد.

استرس در حقیقت پاسخ بدن ما به محیط اطرافمان است. این واکنش اغلب در اثر وقایع خاصی پدید می آید. تغییرات استرس آفرین می توانند فیزیکی، روانی و یا رفتاری باشند.

 علت های ایجاد کننده استرس را استرسور می نامند و این علل در افراد متغیرند. واکنش بدن ما نسبت به استرس ها با ترشح برخی مواد شیمیائی - هورمون ها - انجام می شود و حالتی تحت عنوان جنگ و گریز را پدید می آورد.

اضطراب کلمه ای است که در زندگی روزمره، برای توصیف حالات و احساسات، بسیار استفاده می شود. به طور مثال، هنگام سخنرانی در گردهمایی، هنگام امتحان دادن، هنگام مواجهه با مشکلات مادی و ... از این رو در شرایط فوق، در سخنان خود از این کلمه استفاده می کنیم، ولی به آن توجه چندانی نمی کنیم.

در روان شناسی، اضطراب مرحله پیشرفته تر استرس مزمن است و هنگامی به صورت مشکلی بهداشتی روانی در می آید که برای فرد یا اطرافیشان اش رنج و ناراحتی به وجود آورد یا مانع رسیدن او به اهدافش شود و یا در انجام کارهای روزانه و عادی او اختلال ایجاد کند. برای درک بهتر موضوع، اضطراب را بررسی می کنیم.

استرس، تنیدگی یا فشار عصبی، در روان شناسی به معنی نیرو و فشار است. هر محرکی که در بدن باعث ایجاد واکنش شود، عامل تنیدگی یا استرس نامیده می شود. به معنایی دیگر، هر عاملی که موجب تنش روح و جسم و از دست رفتن تعادل فرد شود، عامل تنیدگی است.

 تنیدگی، واکنش یا واکنش هایی است که در فرد، در اثر حضور عاملی دیگر ( عامل تنیدگی ) به وجود می آید تا تعادل از دست رفته را باز گرداند و باعث بسیج شدن قوای فرد برای مقابله با آن عامل و آماده باش موجود زنده می شود.

به عبارت دیگر، استرس در حقیقت پاسخ بدن ما به محیط اطرافمان است.

این واکنش اغلب در اثر وقایع خاصی پدید می آید. تغییرات استرس آفرین می توانند فیزیکی، روانی و یا رفتاری باشند. علت های ایجاد کننده استرس را استرسور می نامند و این علل در افراد متغیرند. واکنش بدن ما نسبت به استرس ها با ترشح برخی مواد شیمیائی - هورمون ها - انجام می شود و حالتی تحت عنوان جنگ و گریز را پدید می آورد.

اصلی ترین هورمون هائی که این حالت را به وجود می آورند عبارتند از آدرنالین و کورتیزول که توسط غدد فوق کلیوی و بر اثر دریافت سیگنال هائی از هیپوتالاموس مغز، ترشح شده و پاسخ های خاصی را در بدن بر می انگیزند.

اصلی ترین هورمون هائی که این حالت را به وجود می آورند عبارتند از آدرنالین و کورتیزول که توسط غدد فوق کلیوی و بر اثر دریافت سیگنال هائی از هیپوتالاموس مغز، ترشح شده و پاسخ های خاصی را در بدن بر می انگیزند.

طول عمر آدرنالین کوتاه بوده و در حقیقت برافروختگی های ناگهانی در اثر خشم، گلگون شدن چهره به دنبال استرس شدید و … ناشی از ترشح همین هورمون است. طول عمر کورتیزول بیشتر بوده و باعث اثرات طولانی تر و مزمن تری در فرد می گردد.

ترشح تدریجی و طولانی کورتیزول باعث تخلیه انرژی، کاهش فایده بخشی سیستم ایمنی، کاهش تمرکز حواس و چاقی می گردد. همه ما به گونه ای در معرض استرس های مختلف قرار داریم، اما نکته جالب اینجاست که برخورد افراد مختلف با استرس و کنار آمدن با شرایط در اشخاص مختلف متفاوت است.

اضطراب را خیلی زیاد تجربه می کنید؟

  علایم و نشانه های متداول بروز اضطراب عبارتند از:

- ناتوانی در تمرکز کردن

- افزایش نگرانی

- ناتوانی در انجام تکالیف و کارها در زمان مشخص - عدم حضور در کلاس

- تغییر خلق و خو و تحریک پذیری

- تنش

- سردرد

- گرفتگی عضلات

- تغییر عادات تغذیه

- بروز اختلالات خواب

روش های گوناگون برای کاهش و مدیریت اضطراب

  - احساس وجود برنامه کنترل و مدیریت صحیح و اصولی بخش مهمی از کنترل و کاهش اضطراب را تشکیل می دهد. آموختن روش های مدیریت مسئولیت ها، پایداری کردن بر اهداف، استراحت کردن و اجرای تکنیک های تمدد اعصاب از جمله مهارت های مدیریت زمان است.

- سعی کنید هدف واحدی برای خود انتخاب کنید که خلق و خوی تان را بهبود ببخشد و از اضطراب تان بکاهد.

- از به تعویق انداختن کارها بپرهیزید. به تعویق انداختن مسئولیت ها و کارها تا دقایق پایانی می تواند بیشتر از زمانی که تکالیف و مسئولیت ها را به موقع انجام دهید اضطراب ایجاد کند. به تعویق انداختن کارها، تکالیف و مسئولیت ها می تواند تاثیر مستقیمی بر کیفیت کار، خواب و خلق و خوی تان بگذارد.

- تمرین عادات خواب خوب می تواند نشان دهد که خوب استراحت کرده اید. محرومیت از خواب می تواند سبب ایجاد مشکلات جسمی و روحی و افزایش اضطراب شود.

- مصرف محرک ها - مثل کافئین - که می توانند سبب ایجاد و تشدید اضطراب شوند را محدود یا متوقف کنید.

- در حین کارهای تان در طول روز، زمانی را برای استراحت و فعالیت های مفید اختصاص دهید. در حین زمان های استراحت کلاس، مطالعه و کار کردن در فضای آزاد قدم بزنید، موسیقی گوش کنید و ... تا ذهن تان استراحت کند.

- نوشتن یادداشت های روزانه را آغاز کنید.میگناir تعداد زیادی از افراد نوشتن یادداشت های روزانه روشی مناسب برای کنترل اضطراب، درک احساسات و تصمیم گیری ها و ... می دانند.

- باید بدانید همه در زندگی شان با محدودیت های گوناگونی مواجه هستند. باید بیاموزید محدودیت های زندگی را بپذیرید و با توجه به آن از خود و دیگران توقع داشته باشید.

- برای اوقات فراغت تان برنامه ریزی کنید. - شوخ طبعی را وارد زندگی تان کنید. خندیدن می تواند بهترین راه کاهش تنش باشد.

- تلاش کنید از دوستان و خانواده تان کمک بگیرید تا بتوانید اضطراب را از خود دور کنید. مطمئن شوید به طور اختصاصی بر تجربیات منفی تمرکز نکنید. سعی کنید به سه چیز مثبتی که در زندگی تان اتفاق افتاده فکر کنید و با دیگران در میان بگذارید.

ده نکته طلایی برای گویندگان و مجریان    

۱ـ سلام كردن

سلام كليدي ترين واژه ارتباطي و قشنگ ترين كلمه براي ارتباط انسانها با هم است. گويندگاني كه در كاربرد سلام غفلت مي كنند بدانند كه اصلي ترين بخش ارتباط را از دست داده اند. هركس سلامش براي رفع تكليف است، بداند كه گوينده موفقي نيست. در سلام كردن سحر و اعجاز است. به ويژه اگر لحن ويژه انساني و نوع دوستي را هم به آن تزريق كنيم، سلام زيباتر مي شود. گاهي سلام حتي كدورت چند ساله را حل مي كند. وقتي به كسي كه سال ها از او دور بودي سلام مي كني، همان سلام، ديرينه را پاك و به محبت تبديل مي‌كند. براي اينكه در سلام سحراست و آتش عناد را به محبت تبديل مي كند. شخصي كه جلوي دوربين تلويزيون و پشت ميكروفون راديو مي نشيند و سلام مي كند، بداند كه بعد از نام خدا، سلام اثر بخش ترين واژه ارتباطي است. لفظ سلام عربي است، درود فارسي است و يا در زبانهاي ديگر، هر چه هست براي آغاز ارتباط كلامي و غير كلامي براي آن اصالت قائل شويد. سلام از واژه هاي ممتاز و سرآمد بهشت است. اگر مي خواهيد بدانيد رفع تكليفي كار مي كنيد يا نه، مي خواهيد بدانيد براي كلام و سخنتان اصالت قائل هستيد يا نه، ببينيد به بسم ا... الرحمن الرحيم و سلام كردنتان چقدر توجه داريد؟ سلام هاي چند سال كارتان چه طور است؟ روزمره است؟ رفع تكليفي است؟ گوينده اي كه در راهرو راديو براي ورود به استوديو و در راهرو تلويزيون براي نشستن جلوي دوربين دغدغه دارد كه امروز چگونه سلام كنم و چه واژة نويي را به كار ببرم و فضاي سلامم را چگونه طراحي كنم و تهيه كننده اي كه براي همراهي با صدا و لحن گوينده موسيقي ويژه سلام را انتخاب مي‌كند، اين گوينده موفق است. از همين لحظه تا پايان عمرتان كه خدا عمر صد و بيست سالة با عزت به شما بدهد، يادتان باشد براي هر سلام در هر جا و در هر مرحله از زندگي تان به ويژه در محضر مردم بزرگ كه قرار مي گيريد، از اعماق دل سلام كنيد و برگرفته از نوعي انسان دوستي، مردم دوستي و عشق به مردم باشد اگر عاشق مردم نيستيد از نحوه سلام كردنتان معلوم مي شود و اگر عاشق مردم نيستيد جاي كسي را كه عاشق مردم است غصب كرده ايد و حرام است صندلي را كه روي آن مي نشيند و صحبت مي كنيد. چيزي در سلام هست كه پيامبر اصرار مي كرد خودش زودتر سلام كند. به بچه، به بزرگ، به دشمن و به دوست سلام مي‌كرد. مي دانست كه در سلام سحر ارتباطي است.  

تجربه كرديد گاهي اوقات كه حرف مي زنيد، حرفهاي شما به جاي اينكه جذب مخاطب كند، مخاطب گريزي مي كند ! و ايجاد تشنج در مخاطب مي كند؟ نمي دانم البته اگر به اين درجه از بصيرت و بينايي پشت دوربين و ميكرفون رسيده باشيد، خوش به سعادت شما. دقايقي مشغول صحبت كردن هستيد اما كلام شما سردرگم است. اين سردر گمي بر اثر همان غفلت از آغاز سخن گفتن شماست .

گاهي براي سلام كردن به شخصي كه براي شما بسيار عزيز است، از فاصله اي كه به سمت شما مي آيد، طراحي مي كنيد كه من چگونه به او سلام كنم و چه وجدي داريد براي سلام كردن. براي سلام كردن در راديو و تلويزيون با مخاطب حس كنيد محبوب ترين عنصر زندگي شما روبروي شماست. به سه سلام آخر نماز دقت كنيد. پيامبر را روبروي خود مي بيني سلام مي كني بعد سلام به صالحين مي كني. براي چه سلام به صالحين مي كني؟ يعني اينكه خدايا ما با همين نماز دست و پا شكسته كه خوانديم خود را جزو آنها مي دانيم. ما هم به آنها ملحق مي شويم . (السلام علينا و علي عباد ا... الصالحين) آخرين سلام هم سلام به هستي است به مبدا هستي به مبدع هستي و شنيده ايد كه بعد از اين سلام خداي متعال جواب سلام شما را مي دهد، براي سلام ارزش قائل باشيد.

واژه هاي ناشيانه و من در آوردي سلامي مجدد ، سلامي تازه، سلامي دوباره، سلام ديگه ، دوباره سلام و ... را به كار نبريد. من نمي دانم اين كلمات يعني چي؟ سلامي مجدد يعني چه؟ در بهشت ان شاء ا... همه مشرف بشويد و برويد دائم به شما سلام مي كنند. سلامٌ قولاً من رب الرحيم .

 2ـ‌ خلق و خو

خلق و خوي متعادل از ديگر ويژگي هاي شخصيت يك گوينده است. يك گوينده زود عصباني نمي شود. زود به نشاط كاذب نمي رسد، خنده هاي عجيب و غريب نمي كند. عميق است و سخت از كوره در مي رود و يك و دو نمي كند و در يك كلام تعادل روحيه دارد. برخي از افراد را نمي توان پيش بيني كرد ولي گوينده را مي توان پيش بيني كنيم، مي دانيم كه او صبور و متعادل است. اگر از افرادي هستيد كه زود گريه مي كنيد، زود از كوره در مي‌رويد، عصباني مي شويد، ذره اي مرارت را تحمل نداريد، بدانيد كه اين خارج از معيار تعادل اخلاقي گوينده است. برخي گوينده ها در نقد پذيري افراط مي كنند. مدام از افراد مي پرسند كه چه اشكالي در كار من هست؟ چه ايرادي هست؟ چه ضعفي هست؟ نمي پرسند چه قوتي هست؟

يكي از معيارهاي خلق و خوي متعادل اين است كه اولاً هيچ گاه خودتان را تحقير نكنيد و ثانياً نقد پذير باشد. اگر كسي نكته اي را به شما مي گويد گوش كنيد، برخي اوقات يك نكته را 5 نفر به شما تذكر مي دهند، بايد سريع در صدد رفع آن بر آييد. اين مي شود شخصيت وبسيار باعث تقويت شما مي شود.

3ـ صداقت

صداقت داشتن بسيار مهم است. راستگو باشيد با مردم راست رفتار و صاف و صادق باشيد، دو جور نباشيد. گوينده هاي دروغگو را چه راحت مي شود تشخيص داد، خيلي حرف زشتي است، گوينده درغگو ...

 يك نمونه مثال مي‌زنم:

يكي از گوينده ها و مجري هاي دانه درشت ما در ماه رمضان داشت برنامه اجرا مي كرد. از آن گوينده هايي كه خيلي اظهار تواضع مي كرد نسبت به مردم و مي گفت من عاشق مردم هستم و كوچك مردمم. گفتم خدا كند راست بگويد انقدر اظهار تواضع مي كند. يك روز روي سن ايستاده بود داشت برنامه رمضان اجرا مي كرد با يك نفر ديگر. دوربين صحنه را از زاويه بالا نشان مي داد، جشني بود در سالن همايش . مي دانيد كه دوربين خيلي بي رحم است همه چيز را نشان مي دهد و داشت اين صحنه را نشان مي داد... آن همه ادعا كرده بود كه من مردم را دوست دارم و ... يك نوجواني از بين مردم بلند شد و لنگ لنگان رفت و رفت تا خودش را به سن رساند از پله ها آرام بالا رفت، پسر حدوداً دوازده سيزده ساله اي بود. پسر رفت بالا و اين مجري را گير آورد . دست گذاشت روي شانه هاي مجري در اين لحظه ما كه بيننده بوديم حس كرديم كه پسر نابيناست . اين مجري پر ادعا كه خيلي ادعا مي كرد عاشق مردم هستم، داشت همينطور اجرا مي كرد و حرف مي زد، ميكروفون را كنار گرفت و به پسري كه خود را با اين مرارت رسانده بود آن جا گفت : «بله چي مي گي؟» «خوب خوب، برو اونه، اون يكي يه... اصلاً كي گفته اين بياد بالا؟» حواسش نبود كه زير نگاه دوربين است. اِ تو همان عاشق پنج دقيقه پيش نيستي ؟ يكي از همان معشوقه ها آمده اينجور بايد رفتار كني ؟ يك جا مشت آدم باز مي شود. يا درونمان را درست كنيم يا زياد ادعا نداشته باشيم. صداقت يعني اين.

 4ـ مباني اعتقادي و ملي

يكي ديگر از ويژگيهاي شخصيتي مباني اعتقادي و ملي داشتن است. بايد به چيزي معتقد باشيم . بدون هيچ چيز نمي شود بود كشورمان را دوست داشته باشيم، دينمان را دوشت داشته باشيم . اسلام را با جان و دل بپذيريم. مثلاً صبح تولد امام زمان گوينده وقتي درباره امام زمان سخن مي گويد نوعي لابه در لحنش باشد واقعاً حس كند كه در اين جشن تولد سهيم است نه انيكه صحنه سازي كند.

بپرهيزيد از صحنه سازي كه از مهلك ترين اتفاقاتي كه در مراسم مذهبي سراغ گوينده ها ي صدا و سيما مي آيد حالت ريا است. افرادي كه حين اجرا يا گويندگي ريا كارند منفورترين مرم هستند. من دو سه گوينده را مي شناسم كه موقع اجرا در لحنشان ريا دارند. اينها منفور مردم هستند. برخي اوقات تشخيص ريا هم سخت است مثل حركت مورچه سياه در شب سياه روي سنگ سياه است. از لابه لاي حرفهاي گوينده معلوم مي شود كه خودش دين اسلام را مي پسندد يا نه ، عناصر فرهنگ كشورش را دوست دارد يا نه. مثلاً مجري براي اينكه رفتارش مورد پسند مخاطب قرار بگيرد ديوان حافظ دستش مي گيرد. مجرياني كه حافظ را عميقاً دوست دارند و ديوان حافظ را يكي از عناصر فرهنگي خودشان مي دانند اين كتاب را از آغاز تا پايان چه دوربين آنها را نشان دهد و چه نشان ندهد ديوان حافظ را با عزت در دست نگه مي دارند ولي مجرياني كه صحنه سازي مي كنند، حواسشان نيست. مثلاً ديوان را باز مي كنند، غزل را مي خوانند (گاهي اوقات هم غلط مي خوانند و تاراج مي كنند هرچه مي خوانند) بعد كه تمام شد مي گويند : خوب بينندگان عزيز مي‌پردازيم به اصل گفتار امروز و سخن خودمان را آغاز مي كنيم در حاليكه اين مجري حتي ديوان حافظ را با احترامي كه بايد در دست نگرفته است. حواسش نبود چه كرد. ولي برخي از مجريان روشن اول كه ديوان حافظ را با يك عزت خاص به دست مي گيرند و بعد باز مي كنند. دقت كنيد قاريان بزرگ قرآن حافظ قرآن هستند ولي قرآن را به احترام خود كتاب باز مي كنند و نگاه مي كنند. شايد آن سوره هم نباشد ولي اين كار ادب است. در حاليكه مي خوانند حظ مي برند و حظ مي رسانند، اما نگاهشان مودبانه به صفحات شريف قرآن است. آن فردي هم كه حافظ را مي خواند بايد بعد از خواندن با ادب كتاب را ببندد و با عزت و احترام نگه دارد و خيلي آرام سر جايش بگذارد . به اين ظرافت ها در رفتارتان، موقع خواندنتان و اجرا دقت كنيد. مردم مي فهمند. اين شعار دروني تان باشد كه مردم همه چيز را حتي از ميكرفون راديو و گيرنده‌هاي راديوشان مي فهمند. گوينده اي هستند كه بعد از پانزده، بيست سال گويندگي و اجرا مي روند و حتي يك نفر سراغ آنها را نمي گيرد. همين كه هيچ كس سراغ آنها را نمي گيرد چند پيام دارد :1ـ متوجه باشيد كه ممكن است انسانها يادتان نكنند پس براي خدا كار كنيد.

2ـ مي دانيد چرا يادتان نمي كنند؟ چون براي مردم هم كار نكرديد. دورو بوديد قبلاً گفتم براي خدا كار كنيد، براي مردم كار كنيد اگر اينچنين شد درهاي توفيق و محبوبيت، نه شهرت به روي شما باز مي شود. از شهرت منفور باشيد. محبوب شويد.

 5ـ تعادل در احساس

هيچ گوينده و گزارشگري حق احاساتي شدن پشت ميكروفون و جلوي دوربين راديو و تلويزيون را ندارد. گوينده بايد تا مرز بغض پيش برود اما بغضش نتركد. گوينده بايد تا مرز خنده برود اما نخندد. تا مرز نهيب برود اما نهيب ندهد. گريه كردن ، احساساتي شدن، عاطفي شدن و كثرت بغض قوتي براي مجري نيست مثل بعضي لوس بازيها كه برخي دارند و گريه مي كنند. به ويژه در خبر مثلاً در بم زلزله آمده، گوينده مي خواهد اعلام كند، خوب اعلام كند . گزارشگر مي خواهد اعلام كند، خوب بكند. مردم كشور به اطلاعاتي كه تو مي دهي نياز دارند نه به احساساتت . مي خواهند كمك كنند، كار دارند، اطلاعات مي خواهند ببينند دقيقاً چه كار بايد بكنند . اينكه تو بايستي و گريه كني مشكلي را حل نمي كند. چند دقيقه مي ايستي، گزارش مي دهي، دقيق و مطمئن صحبت مي كني ... آي مردم بد بخت شديم، بيچاره شديم، دنيا به آخر رسيد ... همچين چيزي نيست، همچين چيزي نداريم . مي ايستي دقيق اطلاعات و آمار مي دهي و در اينصورت احساساتت را چه مي كني ؟ گزارشت كه تمام شد مي روي گو شه اي و براي خودت زار زار گريه مي‌كني ولي جلوي مردم جلوه درستي ندارد .

كسي ترديد نكند. يك و دو نكند كه آيا عواطف و احساسات گوينده را چه طور بايد پنهان كنيم. اين يك قوت روحي مي خواهد كه گوينده، گزارشگر، مجري و خبر نگار بايد در مواقع سرنوشت ساز كشور قوي سخن بگويند و مصون بمانند از احساساتي شدن و عاطفي شدن.

 6ـ عزت نفس

افرادي كه مطابق باورهاي ذهني خود رفتار مي كنند (باورهايي كه در ذهن خود داريد، اعتقادات يا قبول داشتن چيزي) بعد از آن عمل و رفتار نوعي احساس رضايت خاطر دارند و همين احساس رضايت خاطر به آنها آرامش مي دهد. مي دانيد دو رويي يعني چه؟ نقش بازي كردن يعني چه؟ يعني چيزي را انجام بدهم كه در درونم قبول ندارم و همين تعارض تبديل به بحران روحي مي شود و دائم با خودت درگيري. عزت نفس يعني انيكه من خودم خودم را با هرچه كه دارم دوست داشته باشم. عشق و علاقه مندي به خود با از خود راضي بودن فرق دارد. به خودتان علاقه مند باشيد و خود را با همين وضعي كه داريد قبول كنيد. به خودتان احترام بگذاريد.

 مي خواهيد بدانيد خودتان را دوست داريد يا نه؟ مي خواهيد بدانيد عاشق خودتان هستيد يا نه؟ ببينيد نقد پذير هستيد؟ رشد خودتان را مي خواهيد؟ اگر كسي به شما تذكر بدهد خوشحال مي شويد؟ اگر خوشحال نمي شوي اگر نقد گريزي اگر انتقادپذير نيستي بدان عاشق خودت نيستي، خودت را دوست نداري و عزت نفس نداري بلكه نوعي حقارت در درون داري و اين وحشتناك است. خيلي راحت است تشخيص اينكه انسان عاشق خودش هست يا نه. با آن عاشق خواهاي نفس بودن فرق دارد، با آن از خود راضي بودن كه محركش بيرون است فرق مي كند. از خود راضي بودن محركش بيروني است اما عزت نفس محركش دروني است نوعي تمكين و شكر گذاري در برابر موهبت هاي الهاي است. مي خواهد بگويد من شما را دوست دارم، كارم را دوست دارم از آن طرف هم فرار مي كند، فكر براندازي همكارش است، از آن طرف ذره اي رشد براي همكارش نمي خواهد. آنقدر راحت مي شود به خودت نمره شخصيت بدهي. ببين وقتي دوستت برنامه اي را بسيار موفق انجام مي دهد، مي‌روي سراغ او و تحسينش كني؟ اگر اين كار را انجام مي دهي بدان انسان با شخصيتي هستي. سلامت نفس داري ـ سليم النفسي قلب سالمي داري، درستي، خوب جايي آمدي.

7ـ شجاعت در كلام

به قول BBC يكي از ويژگيهاي گوينده Having a sense of humour است يعني رايحه اي از شوخ طبعي در رفتارتان باشد. به ياد داريد گفتم تندخو نباشيد، زود عصباني نشويد و زودهم به نشاط كاذب نرسيد؟ كمي شوخ طبع باشيد و البته مجري و گوينده شوخ طبع حاضر جواب بهتر است. البته BBC كه مي‌گويد پوست كلفت باشيد. (Having a thick skin) ما پوست كلفت داشتن را تعبير مي‌كنيم به معيارهاي فرهنگي خود: جسارت در تكلم شجاعت در كلام حاضر جواب.

اگر خنده دم دست شما نباشد اولين لطمه اي كه به شما مي زند اين است كه هيبت شما را كم مي كند . يكي از ويژگي هاي شخصيت گوينده داشتن هيبت هم هست. در كنار شوخي طبيعي هيبت هم لازم است.

خنده هاي خود را اداره كنيد اگر دائم مي خنديد باعث كاهش هيبت شما مي‌شود. اگر اخمو هستيد شفافيت چهره را كم مي كند شما را از تعادل خارج مي كند. اگر تكبر داريد منفور مي شويد. اما غرور خوب است. غرور در زبان فارسي معني مثبت دارد اما در عربي نه. در قرآن :«يا ايها الانسان ما غرك بربك الكريم» اي انسان چه چيز تو را به خداي خود مغروركرده است؟ اين منفي است اما كسي كه در كلامش غرور فردي دارد مي تواند از غرور ملي كشورش هم دفاع كند.

  8ـ روحيه يادگيري

گوينده هايي كه درست رشد كردند هر چه بالاتر مي آيد براي يادگيري بيشتر مشتاق هستند. خيلي مهم است كه يك گوينده مجري خبرنگار گزارشگر درجاهاي مختلف سرك بكشد ببيند كجا چيز ياد مي دهند برود و ياد بگيرد ... چه كتابي گفت؟ كجا گير مي آيد؟ بروم و بخرم ...

9ـ شفاف گويي

دو سه راه وجود دارد براي افرادي كه تند حرف مي زنند، شفاف گو شوند:

يك گوينده رسانه بايد بتواند 110 كلمه را در دقيقه شفاف بگويد. گوينده انگليسي بايد بتواند 170 ـ 150 كلمه را در دقيقه شفاف بگويند البته نثر را، نه شعر. تند نه ... شفاف. به ويژه در خبر 110ـ 100 كلمه در دقيقه را بايد شفاف بگويد. بايد بسيار متن خواهند، حداقل يك ساعت در روز را وقت صرف خواندن متن كنيد. در اينصورت عناصر دهانت در اداي كلمات شفاف مي شود. يكي ديگر از شيوه ها براي شفاف گويي هنگام نماز خواندن است. نماز دو سه دقيقه اي را دو سه دقيقه ديگر اضافه كنيد بشود پنج شش دقيقه، بسيار موثر است. تأثير اين تمرين حتي از تمرين متن خواني هم بيشتر است و باعث شفاف گويي و آرامش كلمات حين خواندن مي شود.

البته هر تمريني ويژه يكي از ابعاد صداي شماست. مثلاً حافظ به طور ويژه جلاي سخن به شمار مي دهد، گرمي و نفوذ كلام شما را افزايش مي دهد. حتي براي گوينده خبر. مطالعات متون سعدي تر زباني به شما مي آموزد يك زبان زنده (vivid language) فردوسي استحكام سخن به شما مي دهد. البته بايد خانم ها مراقب باشند لطافت لحن زنانه شان بر اثر خواندن اشعار فردوسي از بين نرود و آقايان لحن مردانه شان از دست نرود. امروز در بين گويندگان ما گوندگان مردي هستند كه در لحنشان كرشمه زنانه دارند و گويندگان زني داريم كه لحن مردانه دارند. ما لحن زن داريم، لحن مرد داريم لحن زنانه داريم لحن مردانه داريم. هيبت مردانه داريم و لطافت لحن زنانه داريم. در ضمن نثر مردانه داريم و نثر زنانه. هر نثري را خانم هاي نخوانند و هر نثري را هم مردان نخوانند. مثلاً شب ساعت يازده خانمي با صداي زنانه اين نثر را خواند: «ديشب كه به خانه آمدم، خسته بودم، لباسهايم را در آوردم، دراز كشيده بودم روي تختم و فكر مي كردم فردا چطور همايش اجرا كنم.» خوب خانم اين قسمت را نمي خواندي يا مي دادي به همكار آقا كه اين قسمت را بخواند.

 يك كلماتي هست كه مخصوص مرد است و يك كلماتي هست كه مخصوص زن است همينجوري نمي شود خواند. بعد مي گوييم يك گوينده خوب است و يك گوينده بد. مي گويم چرا ؟ اين گوينده بد است اين كه صداي خوبي دارد؟ تنهاصداي خوب كه ملاك نيست.

با صداي تنها كه نمي شود گوينده شد. اگر فقط صدا ملاك است تشريف بياوريد ميدان امام حسين تهران هندوانه فروش هايي سراغ دارم كه صداي بسيار قشنگي دارند. نمكي هاي كوچه ها گاهي اوقات صدايشان بسيار زيباست. بُرد صدا دارند، شش هفت ويژگي صدا را دارند اما نمي توانند گوينده شوند.

برخي از واژه ها مردانه اند مثل «ياعلي» و برخي واژه ها زنانه است مثل «خاك عالم»

10ـ مردم دوستي

چه كسي مردم را بدون محدوديت دوست دارد؟ برخي مي گويند نه ... راست مي گويند، خيلي مهم است اگر همه را دوست داريد. كوچك، بزرگ، پير، جوان، دختر، پسر، بد اخلاق، خوش اخلاق، مريض، سالم اعدامي، غير اعدامي، منظم بي نظم ... گوينده اي كه مردم را دوست مي دارد وقتي درباره آدمهاي بي نظم يا راننده هاي بي نظم از راديو و تلويزيون صحبت مي كند با نوعي محبت حرف مي زند و همين كلامش اثر مي كند. سحر سخن پيامبر هم رازش همين بود. به اين سبب كه آتش عناد را به نور محبت تبديل مي كرد از يك بيابانگرد گم نامي بزرگترين شخصيت تاريخ را ساخت. گوينده هم مي تواند اين كار را بكند. مردم را دوست داريم ؟ صبح با مردم به شكل زيبا سلام و عليك كنيد. سلام‌هاي صبح بسيار مهم است نشان دهندة نوع شخصيت و مردم دوستي شماست. صبح كه بلند مي شويد، در راديو و تلويزيون به مردم چه طور سلام مي كنيد؟ سلام ها يك بار مصرفي است؟ زودگذر است؟

**مسافرتنها**

 

 

رفاقت

 

...با توام

                برای هر کس که ادعای رفاقت می کند درب را باز نکن

             خیلی ها مثل بچه ها درب را میزنند و فرار می کنند!!

                                           **مسافرتنها**

عاشق خدا

...این روزهاترم تابستان با بچه هایی هم کلاس شدم که دنیای قشنگی دارن ..... با اینکه ماه رمضونه و کلاس ها هم بعد از ظهر اما شور و اشتیاق خوبی دارن.... در مبحث "مدیریت پیشرفته " در درس "اصول سرپرستی سازمان " داستانی برایشون نقل کردم که تبرک کلاس شد... شما هم بخوانید بد نیست :
 
 

نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ میرزا زنی پارسا و مومن بود یک روز که به زیارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتادمسجدی در مقابل حرم ایشان بنا کند پس گردن بند قیمتی خود را که ازگرانبها ترین اشیاء دربار شاهرخ بود فروخت و سفارش ساخت مسجد را داد.روزها گذشت و کارگران مشغول کار بودند .هر روز می آمد و از نزدیک مراحل انجام کار را بازدید می کرد.یک روز یکی از کارگران نگاهش به وی افتاد در حالی که باد جامه از رویماه گون اوبرداشته بود.کارگر بخت برگشته یک دل که نه صد دل عاشق زیبایی جمال گوهرشاد شد . دیگر دست و دلش به کار نمی رفت کم کم رخش زرد شد و بعد از چند روزدیگر نتوانست به سر کار حاضر گردد.خبر این عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پیچید که خود گوهر شادهم از موضوع مطلع شد. به ندیمان دستور داد وی را حاضر کنند. بعد گفت آنکه می گویند عاشق من شده، توای؟ کارگر بیچاره که هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تکلم باز مانده بود با سر اشاره کرد بلی... گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم. یک شرط دارم اگر اجابت کنی حاضرم از وی طلاق بگیرم و همسر توشوم کارگر گفت چه شرطی بانو؟ گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و ازته دل به عبادت خدا بپردازی بعد از آن اگر آثار این عبادت خالصانه را در تودیدم حاضرم همسر تو شوم. کارگر آنقدر خوشحال شده بود که بدون خداحافظی و اذن ملکه رفت کهبه شرط عمل کند. روزها می گذشت و کارگر رفته بود و در مسجدی معتکف شده بود. بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وی را حاضر کنند از او پرسید به عهدش وفاکرده یا خیر؟ کارگر جواب داد آری گوهر شاد پرسید از کجا بدانم که درست به آنچه گفتم عمل کرده ای؟ کارگر لبخندی زد و گفت از آنجا که دیگر هیچ میلی به تو ندارم. و عاشق معبود خود گشته ام و تازه فهمیدم که عاشق شدن یعنی چه اما به خاطر این لطف و تدبیرازتو سپاس گزارم.

**مسافرتنها**

پیروزی یعنی همین!

*نمی دونم تا چه حدبه نفس یه عمل توجه دارید؟! خودم معتقدم که همیشه نتیجه مهم نیست . کاری که  از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است. مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی. پیروزی یعنی همین.!!!


 
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده ، می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند.سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.

سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟ ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد، دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.

حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند، او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.


وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند، فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد، دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.

سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ، ستوان پرسید منظورت چیست؟ او که مرده، سرباز پاسخ داد: بله قربان! اما این کار ارزشش را داشت ، زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
**مسافرتنها**

خانه تکانی دل

*فردا اولين روز ماه مباركه....ماه رمضون امسال هم اومد... دلم لك زده بود براي لحظات قشنگ افطار و سحر...ديروزبه عزيزي مي گفتم كه عازم يك سفرم...سفري دور به جايي نزديك... سفري از خود من تا به خودم.....مدتي بود كه نگاهم به تماشاي خدا بود و اميدم به خداوندي او...خدائيش يعني مي شه امسال ماه رمضون بگردم تا خود خود خودم رو پيدا كنم... شما كه هميشه همراه مسافرتنهاييد برام زيادي دعا كنيد...

مي خواستم براي حلول ماه خوب خدا قلمي دوباره بزنم اماهر چي به قلمم التماس كردم حرفهايي قشنگتر از دل نوشته سال گذشته ام نشونم نداد... همينو امسال هم ازم قبول كنيد!!

*خانه تکانی دل*

به قلم :حسین طالب نژاد

رمضان   ماه   عزیز   است   بیا   دل  بتکانیم

سهم ما چیست از این ماه همین"خانه تکانی"

باردیگر ماه خانه تکانی دل فرا رسید.ماه رحمت،ماه مناجات،ماه معرفت،ماه میهمانی خدا،ماه آمرزش گناه،ماه پرواز،ماه رمضان!!

رمضان آمد تا شکوفایی را بشارت دهد.رمضان آمد تا ما را به ضیافت شبهای قدرش ببرد تا فرصتی باشد برای جبران لحظه های غفلت. رمضان آمد تا کارت جشن ضیافت ا...را تقسیم کند. رمضان آمد تا شکوفه های تکریم از خاک تواضع سربرآورند و به میوه کمال بارور شوند.

 سلام ای رمضان! سلام ای میزبان معرفت!! نمی دانی بعد از رفتن پارسالت برمن چه گذشت؟! گویا درازترین شب قطبی را سپری کردم ! گمشده ای سرگردان بودم که نداند«میقات» کجاست؟ تو رفتی و ندیدی که فراعنه منیت چگونه سلولهایم زا زیر سنگهای غفلت دفن کردند. تو رفتی و ندیدی که چگونه در غوغای کاروانها گناه گم شده ام. چشم انتظارت نشسته بودم تا بیایی و حال که آمدی عشق پاکی در جانم آشیانه کرد. عشق به دعای سحر،عشق به سفره افطار،عشق به شبهای احیا،عشق به جوشن کبیر و ابوحمزه ثمالی،عشق به نیمه شبهای تسبیح.!

توآمدی تا بغضی بی انتها تمام مرا فرا گیرد و اشکهایم پاره پاره شود و باران توبه ببارد. تو آمدی تا شهامت پیداکنم که با وجود کوله بارسنگین گناه از درگاه صاحب خانه ات مغفرت طلب نمایم. تو آمدی تا دست سالها غفلت را بگیرم و آنها را مثل بچه آدم در کنارمنبر شبهای نزولت بنشانم تا در قنوتهای آمیخته با قلب شکسته به بلوغ برسند.

حال ای رمضان! ای بهار قرآن!من هستم و شوق آمدنت.

بگذار به یمن قدمت گوساله های منیت را در پیش پایت با تیغ تهذیب تزکیه کنم و با خونشان بر طاق نصرت دل بنویسم:«رمضان ماه صداقت دلهاست»

بگذار در شبهای طلایی توبه، در سحرهای مقدس نماز،ذکر جمیل صاحبخانه ات را توشه فردایم کنم. بگذار برای یک بار هم که شده در سر سفره الفت تو بنشینم و آوای مهربان دوستی سر دهم.

رمضان! باتوام! ای مسیح زمان!

بیا،آشنای همیشگی ام باش و مهربانانه مرا در خود غرق کن تا در شبهای احیاءت دل مرده ام شفا یابد. خناسان غفلت را از شهر دلم بیرون بیانداز تا آسمان اصالت در افق نگاهم جلوه کند. بیا تا سر سفره سجایای سجاده ات بنشینم و آوای «یک یا ا...» سر دهم.

در شبهای قدر مرا پرواز بیاموز تا از من و منیت رها شوم. به حرمت فرق مبارک و شکافته شهیدت- علی(ع) - لیاقت حضور در ضیافت ا... را عنایت کن تا در عید فطرت با فطرتم آشتی کنم.

و امروز من مانده ام که رمضان مرا خواهد پذیرفت یا نه؟!

حالا که جز اشک چیزی ندارم تا تقدیمش کنم و غیر از آن چیزی در توشه ام نیست.

دل را به دریای مهربانی اش می سپارم و همین مرا بس....

**مسافر تنها**

                                                                 

معادله چند مجهولی!!

 

           شبیه معادلات چند مجهولی شده ام این روزها..

 

                     هیچ کس ..

 

                                    از هیچ راهی..

 

                                                                   مرا نمی فهمد..

 

**مسافرتنها**


چقدر ثانیـــه ها نامــــردند

 

 

چقدر ثانیـــه ها نامــــردند
گفته بودند که برمی گردند

برنگشتند و پس از رفتن شان
بی جهت عقربه ها می گردند

نه به چشمم افقی بخشیدند
نــه ز بغضــم گرهی وا کردنـد

لحظه ها ، ثانیه های موهوم
لحظه ها فاصله هایی سردند

ز چه رو سبز بنامم به دروغ
لحظه هایی که یکایک زردند

بـگـــذاریـد ز پیــشــم بـــرونـــد
لحظه هایی که همه بی دردند
 
**مسافر تنها**

همين الان...فردا دير است!

*الان كه دارم اين مطالب را مي نويسم برگي از دفتر نمره سال اول ابتدايي ام پيش رومه ! ۳۳ سال قبل!!!! امضاء "خانم خسروي" -معلم هميشه مهربون كه هنوز هنوزه مي بينمش بي اختيار بغضي مقدس راه گلومو مي بنده- هم زيرشه!

اسم تك تك بچه ها  ياد روزهاي قشنگي را برايم زنده مي كنه كه نه از غبار دل خبري بود نه از كينه هاي درون!

آنقدر قد نكشيده بوديم كه بفهميم تودنيا بزرگترا چي مي گذره! 

بگذريم....

 معتقدم سرنوشت انسانها درجامعه ما  به قدری پیچیده و مبهم است که گاهي فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهدافتاد !

بيائيم از همين الان به کسانی که دوستشان داریم و به آنها توجه داریم بگوییم که برای ما مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

گاهي اوقات آنقدر درگیر کارهایمان هستیم که نمی توانیم چند دقیقه ای از وقتمان را صرف فرستادن  پیغام ساده دوست داشتنمان  برای دیگران کنیم !

پس تا دير نشده بيائيم   برای ایجاد تغییر در روابط مان تلاش كنيم ؟!

هر چه به افراد بیشتری  پیغام  دوست داشتنمان را بفرستیم ، دسترسی ما به آنهایی که اهمیت بیشتری برای ما دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

كوتاه سخن اينكه :به یاد داشته باشیم چیزی را درو خواهیم کرد که پیش از این کاشته ایم!

 

داستان زير تقديم به همه آنهائيكه پيغام دوست داشتنشان برايم مقدس و قابل ستايش است:

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “

“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “

“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “

دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”؟!

سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذفرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند . چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “

همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “

مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد .. “

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

**مسافر تنها**

به بهانه پرواز پي در پي هم محليها...

....اين روزها خبرهاي نه چندان خوبي از روستاي هميشه مهربان و دوست داشتني ام به گوش مي رسد...خبرهايي كه باور كردنش خيلي سخته!.... بچه محلي هايي كه يكي پس از ديگري با دنياي خاكي وداع مي كنند....عزيزي مي گفت نمي دانم چه آمده بر سر اين مردم! ....مردمي كه لنگه ندارند...مردمي كه كم نظير نه، بلكه بي نظريند... مردمي كه در غم وشادي هميشه كنار هم  بودند و هستند...

 اين روزها تندباد اجل چه زود زود  وزیدن مي گيرد و بچه محلي هايم را به دیدار خدا مي برد.! روزها چه زود می گذرند انگار همین دیروز بود  که خبر رسيد جواني از اهالي محل ميهمان خاك وخون وجاده شد و ديروز هم خبر رسيدكه تابستان نيز بهانه سفر مادري جوان و  مهربان  شد. و امروز روزها است که جای خالی خيلي از آنها براي مردم خوب روستايم سخت دلگیر و طاقت فرساست . روزهايي که حتی لحظه ای از آن را باور نداشتیم. آخر چگونه باور کنیم که خنده های شیرین آن همه پير و جوان و  همدم ومونس مهربان آن هم در فاصله هايي نزديك برای همیشه محو شده است؟! آنهایی که اهالي محلم را می شناسند خوب می دانند كه مردم روستايم بي بديل هستند و شايد اين امتحانات الهي قدري سخت  و دشوار براي آنها باشد.

بچه محلي هايم، يكي پس از ديگري مي روند بی آنکه کسی به صداقت قلبشان و آسمان ابری چشمانشان پی برده باشد .شاید خودشان ترجیح دادند هرکس از اين مردم دوست داشتني در فراقشان دلیلی برای ابری بودن حال و هوای چشمانشان پیدا کنند .

واژه که تسکین نمی دهد ، دست که توان پاک کردن اشک های خانواده هايشان را ندارد ، کلمه ای نیست که بتوان به آن چنگ انداخت و این اندوه هاي سنگین و جگر خراش را تسلی بخشید .  

با شمايم اهاي خوب روستايم ! این روزها خاک روستایمان چقدر مهربان شده است  او عزیزاني را  پشت سر هم در خود جای مي دهد که مهر ومحبت آنها زبانزد همه شما بود وامروز گله ای در برابر خواست حضرت حق نیست ، زمانی گوهرهايی از جنس فرشته به ما داد و اي روزها امانت خویش را از ما زود زود! مي گيرد .

تنها صدای رضای اوست ، راضی باشیم به رضای حضرت دوست که هر چه هست از حکمت بی انتهای اوست .

عطر یادهمه آنها در مشام خاطرمان جاودان.

****

 الان كه دارم اين مطالب را مي نويسم عصر پنجشنبه است و  امشب هم  شب جمعه.... بهتر از من مي دانيد كه پنجشنبه و جمعه هاي دلگير اموات چشم به راهند...  همين پروازهاي پي درپي هم محلي هاي باصفايم را بهانه مي كنم و از شما همراهان "مسافرتنها" مي خواهم در گير ودار اين همه مشغله هاي زندگي لحظه اي بايستيد و با تامل ادامه حرفهايم را بخوانيد:

گاهی ما می‌بینیم که بعد فوت فردی، آنچنان افراد خانواده درگیر کارها هستند که از اصل غافل شده‌اند. از چیزهایی که امواتشان در هنگام ورود به برزخ نیاز دارند غافل شده‌اند. شخص مرده هر لحظه چشم به راه است. اموات فریادهایی دارند ولی گوش افراد عادی آن‌ها را نمی‌شنود.

پیامبر (ص) فرمود : هر کدام از اموات با صدای محزون و گریه به خانواده‌هایشان فریاد می‌زنند : به ما رحم بکنید خدا به شما رحم بکند. این‌هایی که این جوری فریاد می‌زنند برادران دینی شما بودند، به آن‌ها کمک بدهید و یاد آن‌ها باشید.

قبر، حالات قبر، نکیر و منکر صبر نمی‌کنند تا مراسم سوم و هفت و چهل میت تمام بشود. همان موقع که میت را در قبر می‌گذارند و هنوز مردم در بالای قبر ایستاده‌اند، نکیر و منکر می آیند. تعبیر روایت این بود که میت هنوز صدای پای تشییع کننده‌ها را می‌شنود که نکیر و منکر می‌آیند. در چنین موقعیت حساسی میت کمک می‌خواهد. حالا چه چیزی به درد آن‌ها می‌خورد؟

 من از آيات و روايت پنج چیزي كه به درد اموات می‌خورد را براي شما نقل مي كنم و شما خود حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل :

1. اینکه بعد از دفن میت تلقین بعد از دفن را بگویند و مدتی سر قبر بنشینند. البته تلقین قبل از دفن هم داریم که می‌خوانند.

وقتی تلقین بعد از دفن خوانده می‌شود نکیر و منکر می‌گویند که حجت و دلیلش را به او گفتند، پس برویم. ببینید یک تلقین بالای قبر چقدر اثر دارد. انسان نباید فقط گریه کند البته گریه تخلیه است ولی گریه به درد میت نمی‌خورد. گریه بر امام حسین (علیه السلام) و ائمه از باب دیگری است. پس اولین هدیه ای که می‌توانند به شخص متوفا بدهند بعد از دفن خواندن تلقین و نشستن و قرآن خواندن است.

2. دومین کاری که باید انجام بدهند این است که بدهی‌های میت را بپردازند چه بدهی‌های مالی و غیر مالی. حج هم بدهی مالی و هم غیر مالی است. پس بدهی‌های میت را شروع به انجام دادن بکنند و پرداخت کنند یا خودشان این کار را بکنند یا اجیر بگیرند. برای میت ثانیه‌ها خیلی سخت می‌گذرد.

3. سومین هدیه مستحبات است.

شب اول قبر اولین شبی است که فرد از دنیا می‌رود. قبر خاکی مورد نظر نیست. ممکن است که فرد بیست سال در بیایانی باشد یا حفره‌ی خاکی پیدا نکند. حکم فقهی داریم که اگر کسی را بعد از چند سال دفن کردند، نماز شب اول قبر را برایش بخوانند. نکیر و منکر هم شب اول قبر می‌آیند. ما روح سرگردان نداریم.

4. چهارمین هدیه این است که انسان طوری رفتار کند که برای پدر و مادر خدا بیامرزی بخرد. روایت داریم که از گناهان کبیره است که بچه‌ها کاری بکنند که برای پدر و مادر نفرین بخرند.

5. پنجمین هدیه سر زدن به قبور آن‌ها است. وقتی اموات تازه فوت کرده‌اند بیشتر به هدیه‌ها نیاز دارند مثل شب اول قبر که بیشتر به هدیه نیاز دارند.

وقتی میت می‌بیند که کسانی سر قبر او می‌آیند بسیار خوشحال می‌شود. این خوشحالی از اُنسی است که با دوستان و آشنایان می‌گیرد و یک خوشحالی از دعایی است که سر قبر می‌کنند.

 و حرف آخرم كه بيائيد ملتمسانه دعا كنيم كه خداي مهربان همه اهالي خوب روستايم ، كاسه گرمحله پازوار ، را از اين امتحانات سخت سربلند بيرون بياورد...

عليه توكلت واليه انيب

**مسافر تنها**

 

راحت زندگي عزيز!

می‌گویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند. وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند
.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می‌آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می‌یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می‌نماید راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه‌ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می‌پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید: ” بله. اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”
مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه‌ای بوده که تاکنون تجویز کرده‌ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.
 برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشدآسان بیندیش، راحت زندگی کن!
 
**مسافر تنها**

خودت باش عزيزم!

 
**تقدیم به همه اوناییکه این روزها به دنبال سهم خواهی در دولت "دکتر روحانی" هستند:
 
 
طرف نشسته بود پشت بنزآخرین سیستم ؛داشته صدو هشتادتا تواتوبان میرفته یهومیبینه یه موتور گازی ازش جلوزد!!!!!

خیلی شاکی میشه ؛پارو میذاره رو گاز،با سرعت دویستا از بغل موتوره رد میشه .

یه مدت واسه خودش خوش و خرم میره ،یهو میبینه موتور گازیه غیییییییییییژازش جلو زد!!!!

دیگه پاک قاطی میکنه پارو تاته میذاره رو گاز ،با دویست وچهل تا از موتوره جلومیزنه .همینطور داشته با اخرین سرعت میرفته ،یهو میبینه،موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد !!!!...

طرف کم میاره ،راهنما میزنه وبه موتوریه علامت میده بزنه کنار .خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان ،طرف پیاده میشه میره جلو

به موتوریه میگه :من مخلصتم ،فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟؟؟!!!!

موتوریه با رنگ پریده ،نفس زنان میگه :والله...... داداش .......

خداپدرت رو بیامرزه واستادی ...اخه...کش شلوارم گیر کرده به اینه بغلت.

**تحلیل مدیریتی:

اگه می بینید بعضیها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید چطوری خودشونو به یه مدیر وصل کردند .!!!

**مسافرتنها**



خانه طلایی

*سخن امروز: آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند…مونتسکیو
 

**پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود
هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود .

با خود می گفت : اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود .

بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم...

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند .

پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .

راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد .

بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید .

به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد .

پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟

پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید...

**مسافرتنها**

 

الماس !

**چندي قبل عزيزي مي گفت ميخام براي هميشه از اين مملكت برم..... ديگه خسته شدم ...اين چه وضع زندگيه!... و........
توصيه من به اين عزيز كه خواننده پروپاقرص وبلاگمه و خيلي از دوستان ديگه كه حرفهايي ازاين دست شده لق لقه زبان اونا تو اين روزها - اينه كه قشنگ و دست به سينه بشينن و مطلب زير رابه دقت بخونن!! 
 
 
**داستانی عبرت آموز در مورد زندگی یک زارع  پیر افریقایی وجود دارد که به موفقیت زیادی دست یافت، ولی یک روز از شنیدن داستان کسانی که به افریقا می روند به هیجان آمد.

او مزرعه خود را می فروشد و تصمیم می گیرد به افریقا برود ، معدن الماس کشف کند و به ثروتی افسانه ای دست یابد . او قاره افریقا را در مدت 12 سال زیر پا می گذارد و عاقبت در نتیجه بی پولی ، تنهایی، خستگی و بیماری و ناامیدی ، خود را به درون اقیانوس پرت می کند و غرق می شود.
از طرف دیگر ، زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود ، هنگامی که  به قاطر خود ، در رودخانه ای که از وسط مزرعه اش می گذرد ، آب دهد ، تکه سنگی پیدا می کند که نور درخشانی از خود ساطع می کند.

معلوم می شود آن سنگ الماسی است که قیمتی بر آن متصور نیست . کسی که الماس را شناخته است از زارع درخواست می کند که او را به مزرعه اش ببرد و محل را به او نشان دهد و زارع او را به محلی که قاطرش را آب داده بود می برد . آنها در آنجا قطعه سنگ های بسیاری از همان نوع پیدا می کنند و بعداً متوجه می شوند که سرتا سر مزرعه پوشیده از فرسنگ ها معدن الماس است.

زارع پیر پیشین بدون آنکه حتی زیر پای خود را نگاه کند برای کشف الماس به جای دیگری رفته بود .


**وقتی هدفی را برای خود تعیین می کنید فکر نکنید برای عملی ساختن آن باید سراسر کشور را زیر پا بگذارید ، شغل خود را عوض کنید ....

ببینید دقیقاً کجا هستید و از همان جا کار خود را آغاز کنید . در بیشتر موارد میدان های الماس خود را در همان جا خواهید یافت.
**مسافر تنها**

به بهانه اومدن امروزش!

تقدیم به تنها بهانه ام برای زندگی...........

در راه رسیدن به تو گیرم  که       بمیرم

   اصلا  به  تو   افتاده   مسیرم   که    بمیرم

 

یک قطره  آبم  که  در  اندیشه    دریا

                      افتادم    و    باید     بپذیرم     که     بمیرم

 

از زندگی  بی  تو  گریزانم  و  بی زار

                       آنقدر   که    بگذار    بمیرم     که     بمیرم

 

یا چشم بپوش از من واز خویش برانم

                       یا  تنگ  در   آغوش   بگیرم   که   بمیرم

 

خاموش  مکن   آتش   افروخته ام  را

                                من ساخته از خاک کویرم که بمیرم

 

این کوزه ترک خورده چه جای نگرانی است

                               بگذار  بمیرم  که  بمیرم   که   بمیرم

 

* مسافر تنها*

ما چقد زود باوریم!

 
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
 
**مسافرتنها**

مابی خیال شدیم تو....

**چندی قبل اتفاقی افتاد تو جمع دوستان که من را برآن داشت تا موضوعی را در قالب داستان عنوان کنم تا خود

 حدیث مفصل بخوانند از این مجمل ....

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

 از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ،

 منتظر ایستاده بود .

 یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.

 اما راهب دومی یک ساعت می شد که هی شکایت می کرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه

 خانم تماس داشتی ، نمی دونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات

 بود ؟ "و ادامه داد : " تو چطور به خودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

 راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت می کرد ، اما دیگر تحملش طاق شدو جواب

 داد:" من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟

                                                               **مسافر تنها**