**چندی قبل اتفاقی افتاد تو جمع دوستان که من را برآن داشت تا موضوعی را در قالب داستان عنوان کنم تا خود

 حدیث مفصل بخوانند از این مجمل ....

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.

لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.

 از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ،

 منتظر ایستاده بود .

 یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.

سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.

 اما راهب دومی یک ساعت می شد که هی شکایت می کرد : " مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه

 خانم تماس داشتی ، نمی دونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات

 بود ؟ "و ادامه داد : " تو چطور به خودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ "

 راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت می کرد ، اما دیگر تحملش طاق شدو جواب

 داد:" من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟

                                                               **مسافر تنها**