...این روزهاترم تابستان با بچه هایی هم کلاس شدم که دنیای قشنگی دارن ..... با اینکه ماه رمضونه و کلاس ها هم بعد از ظهر اما شور و اشتیاق خوبی دارن.... در مبحث "مدیریت پیشرفته " در درس "اصول سرپرستی سازمان " داستانی برایشون نقل کردم که تبرک کلاس شد... شما هم بخوانید بد نیست :
 
 

نقل است گوهر شاد همسر شاهرخ میرزا زنی پارسا و مومن بود یک روز که به زیارت بارگاه امام رضا(ع) رفته بود به دلش افتادمسجدی در مقابل حرم ایشان بنا کند پس گردن بند قیمتی خود را که ازگرانبها ترین اشیاء دربار شاهرخ بود فروخت و سفارش ساخت مسجد را داد.روزها گذشت و کارگران مشغول کار بودند .هر روز می آمد و از نزدیک مراحل انجام کار را بازدید می کرد.یک روز یکی از کارگران نگاهش به وی افتاد در حالی که باد جامه از رویماه گون اوبرداشته بود.کارگر بخت برگشته یک دل که نه صد دل عاشق زیبایی جمال گوهرشاد شد . دیگر دست و دلش به کار نمی رفت کم کم رخش زرد شد و بعد از چند روزدیگر نتوانست به سر کار حاضر گردد.خبر این عاشق بخت برگشته آنچنان در همه جا پیچید که خود گوهر شادهم از موضوع مطلع شد. به ندیمان دستور داد وی را حاضر کنند. بعد گفت آنکه می گویند عاشق من شده، توای؟ کارگر بیچاره که هم از ترس و هم از فرط عشق گوهر شاد زبانش از تکلم باز مانده بود با سر اشاره کرد بلی... گوهر شاد گفت خوب من الان در عقد شاهرخ هستم. یک شرط دارم اگر اجابت کنی حاضرم از وی طلاق بگیرم و همسر توشوم کارگر گفت چه شرطی بانو؟ گوهر شاد گفت تو قول بده 40 روز واقعا و ازته دل به عبادت خدا بپردازی بعد از آن اگر آثار این عبادت خالصانه را در تودیدم حاضرم همسر تو شوم. کارگر آنقدر خوشحال شده بود که بدون خداحافظی و اذن ملکه رفت کهبه شرط عمل کند. روزها می گذشت و کارگر رفته بود و در مسجدی معتکف شده بود. بعد از 40 روز گوهر شاد دستور داد وی را حاضر کنند از او پرسید به عهدش وفاکرده یا خیر؟ کارگر جواب داد آری گوهر شاد پرسید از کجا بدانم که درست به آنچه گفتم عمل کرده ای؟ کارگر لبخندی زد و گفت از آنجا که دیگر هیچ میلی به تو ندارم. و عاشق معبود خود گشته ام و تازه فهمیدم که عاشق شدن یعنی چه اما به خاطر این لطف و تدبیرازتو سپاس گزارم.

**مسافرتنها**