بازهم بوی مهر...
...ديشب بارون باريد... عطر و بوي بارون پاييزي ، حال و هواي روز هاي مدرسه .... آخ كه چقدر دلم لك زده
براي اون روزها... !!

بوي روز اول پاییز،
بوي مهر،
بوي ترس،
بوي گيجي،
بوي ازدحام،
بوي تنهايي،
بوي دل شوره،
بوي دفتر و كتاب،
بوي سنگين کلام،
بوي لبخند خسته مادر،
بوي دعوا سر جلد كردن كتاب!!
بوي خوراكي !!
بوي «برو کنار هل نده»،
بوي «بدو الان زنگ ميخوره»،
بوي سنگک تازه صبح اول مهر،
بوي كتوني نو لنگه به لنگه،
بوي خنکاي نسيم اول صبح ،
بوي اضطراب صبح اول مهر،
بوي آب سرد حوض خونه مادربزرگ ،
بوي سماور نفتي کنار سفره صبحانه ،
بوي دنياي آدم بزرگها ...
بوي....!!

...و راستي يادش بخير:
بي سر وصدا وسايلتونو جمع كنيد و با صف بريد تو حياط...امروز معلم نداريد!!

و اين هم غزلي تقديم به همكلاسي هاي قديمي:
سرمشق هاي آب بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي هم كلاسي
در یک نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس از معلم حل تمرين پاي تخته
آن زنگهاي بي كلک را يادمان رفت
راه فرار از مشق هاي توي خانه
اي واي ننوشتيم آقا را، يادمان رفت
آنروزها را آنقدَر شوخي گرفتيم
جدّيت «تصميم كبري» يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ كرديم
یادش به خير، امّا «خدا» را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميّت
آن حرفها را زود امّا يادمان رفت
«فردا چه كاره مي شوي؟» موضوع انشا
ساده نوشتيم آنقَدَر تا يادمان رفت
ديروز تكليف «آب، بابا» بود و خط خورد
تكليف فردا «نان و بابا» يادمان رفت
**مسافرتنها**
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 11:11 توسط حسین طالب نژاد
|