....و تنها اوست كه مي ماند

چند روزی است که تندباد اجل وزیدن گرفت و خبر رسيد كه  همكاري بي بديل از جامعه رسانه و فرهنگ استان  به دیدار خدا رفت. جابرمعافي رفت. به همين سادگي!

 روزها چه زود غبار كهنگي مي گيرند انگار همین روزهاي گذشته نزديك بود که به بهانه نشست مطبوعاتي دانشگاه ، با جابر عزيز صحبت مي كردم . دنيايي از معرفت بود .همه آنهایی که او را می شناختند، می دانند که جابراين روزهاي آخري ، بی بدیل و شاید به هزار و یک دلیل ، سنگینی دنیا روی شانه هایش را در عمیق ترین لحظه ای که نامش را وداع با زندگی گذاشتند حس مي کرد و خيلي زودتر از آنچه كه فكر مي كرديم از اقیانوس نا آرام مرگ تنها فنجانی نوشید و همان برای کوچ ابدیش کافی شد ! جابر مهربان رفت بدون آنکه با نازدانه هايش که به او عادت کرده بودند ، برای لحظه ای خداحافظی کند. جابر رفت بی آنکه کسی به تشنگی قلب بی ریایش پاسخی شایسته داده باشد.او رفت حتی فرصت نکرد بچه هایش را فقط برای آخرین بار نوازش کند.

اين روزها هر دل نوشته اي كه براي "جابرمعافي" خواندم بوي يك جمله مي داد"حيف شد كه رفت!!" و زيباتر از همه نوشته اي بود روي ديوارمسجد روستاي"اناردين ساري": جابررسانه ها ديگر اظطراب خبر ندارد!!

پاييز امسال براي اصحاب رسانه ، دوستان خوب و وفادارجابر ،  یک  حس عجیبی دارد  ، حس دلتنگی ،حس بی پناهی و حس سخت فراق يك انسان به تمام معنا. انساني که برای همه دوستانش به معنی واقعی کلمه رفيق بود.! فاصله هجرت ناگهانیش تا به امروز نه به اندازه چندروز  بلکه مثل یک پلی بود که زندگی دوستانش را دو تکه کرد :

 یک طرفش خاطرات خوش با جابر بودن و یک طرفش دوره کردن آن همه  خاطرات خوش بدون جابر.

جابر حالا چند روزي است که رفت و  دلها برایش  به اندازه چند سال تنگ شده است،  نه چند سال بلکه  برای همیشه.

درروز تشيع باشكوه "جابر معافي" كه همه آمده بودند ، ياد جمله اي از استادم افتادم كه همواره مي گفت : طوري زندگي كنيد كه به وقت رفتن حتي متصدي كفن ودفن هم برايتان گريه كند.!  

جابر هميشه دوست داشتني ، کارهای ناتمام بسیاری داشت ،  شاید برای خودش مرگ ضروری تر از آنها بود . همه می دانند که جابرنه فقط يك همكار ، که همدم ومونس همه و به خصوص سنگ صبوردوستانش بود و به سادگی و پلک بر هم زدنی از پیش ما رفت و برای همیشه همه را در حسرت آن همه مهر ومحبت صمیمانه خود قرار داد.

جابرمعافي رفت بی آنکه کسی به صداقت قلبش و آسمان ابری چشمانش پی برده باشد .شاید خودش ترجیح داد همكارانش اين روزها دست به قلم برده و در فراقش دلیلی برای ابری بودن حال و هوای چشمانشان پیدا کنند .

شاید امروز هرگز ندیدن جابر یک حقیقت شده است  اما جریان بی وقفه ی حضور او در زندگی همكارانش چنان است که همه را به هستی وا می دارد و  حرف آخرم این که: جابر عزیز ! خاطرات تو چنان جاودانه اند که قصد داريم تا ابد نگهبان آن باشيم ، این چنین عهد می بنديم .

زداغت خاك غم روي سرم ريخت                             زريشه سوختم بال و پرم ريخت

به سوگت خواستم شعري بگويم                              دوبيتي اشك روي دفترم ريخت

                                       عطر یادش در مشام خاطرمان جاودان.

 

حسين طالب نژاد-مدير روابط عمومي دانشگاه مازندران