مسافرتنهایی

حسم ،
باز هم دل به دریا زدم
شاید کسی از ساحل دلم خبر دارد
که من هم نمی دانم...
شاید از طوفان تنهایی مسافر
برای قلب من هدیه ای دارد
که من هم نمی دانم...
شاید از دل بستن ساده به کسی
ترسی از جنس طلوع تازه ای دارد
که من هم نمی دانم...
ترس من یک لحظه تنهایی میان ساحل شنها نبود
وعده ی من واو یک طلوع تازه بود
دقیقا راس ساعت هفت صبح
پر از رد وپا
پر از جاده
پر از دلتنگی
و گوسفند های کنار خیابان
دغدغه های کودکانه...
خنده های عاشقانه
و دلخوشی های ساده ، اما...
از پشت چشمانم
اگر یک حسرتی باشد
تمامش سهم او بود وبس
من مسافر بودم و خسته از طوفان
خسته از عشق
خسته از دل
خسته تا خدا...
از سفردل تا ساحل تن
شاید از فاصله ی من و او
خرده چوبی قایق عشق او باشد
و من باز تنهای تنهایم
**مسافر تنها**
+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 8:44 توسط حسین طالب نژاد
|