000 این اولین دست نوشته من است!
(سه سالگی مسافر تنها!)
...هنوزخورشید5 آذر 53سرنزده بودکه گریه های "من" ،اهالی همیشه بارانی ام در روستای کاسه گرمحله بابلسر را بیدارکرد.پیش ازآنکه ماه به پیشانی ام بیفتد پدر و مادرمهربانم، عشق حسین (ع) رابه گردنم انداختند.
و لحظه تولدم:
شایدتو لد زود تر از موعد ! ! ! !
مادر بار دار است
پدر سر کار
و من هنوز به دنیا نیامده ام
پنجم آذر است
پدر غصّه می خورد ،
برای فردای من
ومادر درد می کشد
سفره باز است ،
غذا سرد
و از دهن افتاد
آسمان هم گریه می کرد
از درد کشیدن مادر
و فریاد می زد ،
الهی! به داد این مادر خاکی برس ،
کودکش در راه است .
آسمان هم از درد کشیدن مادر
غمگین است!
از سرگذشت فردای من !
تمام وجود ش درد می کند
فکر می کنم
راه گلو بسته شده
که هوا از جریان بیفتد ،
و من تمام شوم !
حالا مادر مانده و من
که برای به دنیا آمدن
شمارش معکوس را ضرب می کردم
سه سه تا نه تا و یک ده تا . . .
ساعت (یادم نمی آید!) و
این بار مادر
و چشمهای نیمه باز
توان رفته
تاریکی مطلق !
و زنی که به مادر گفت :
بیا کودکت !
و من
من تنها به دنیا آمدم!
# # #
اکنون بعد از سی وپنج بهار
انگار مسافری تنها و غریب متولد شدم !
# # #
و من هنوز همان "مسافر تنهای 53"!
ازکودکی ام ، دنیای پر از شیطنت ،طعم لواشک فقر غرور، دستان همیشه خسته ومهربان پدر ونگاه همیشه منتظر ودوست داشتنی مادر را خوب به خاطر دارم.
هنوز 10 سالم نشده بود که 19 روز وشب ، میهمان بیمارستان جرجانی تهران شدم! از آن روزها که گویی چند ساعتی از آن گذشته ، واژه تلخ غربت و حس دنیایی ناشناخته هنوز که هنوز است آزارم می دهد! در این میان فداکاری جوانی جانباز که نامش حیدری بود وبا اهدا خون ، حیاتی دوباره به من داد را هیچ وقت فراموش نمی کنم!بعد ها که بزرگ وبزرگتر شدم و برای تحصیلات عالیه گذرم به تهران افتاد خاطرات اون سالها رهایم نمی کرد.!
تازه از ره آمدی دنبال کشف من نباش چون کسی اینجا نمی فهمد مرا ، حتی خودم !!!
***
...باقی داستان زندگیم را می تونید در لابلای همین صفحه ی مجازی لمس کنید!!
**مسافرتنها**