نذر مسافر غریبم!
فردا جمعه است. می شود باز بگویند که بی تقصیرند! جمعه هایی که بدون تو چنین دلگیرند! اصلا چند جمعه است که هنورز نیامدی! ؟جمعه ها همیشه برایم حس غریبی دارد! حس انتظار! حس نیومدن! حس پیر شدن!! کاش...
اصلا بی خیال ! از این هفته پنجشنبه – جمعه ها میهمان غزلی باشید نذر مسافر غریبم!!
...
چه جمعه ای... چه غروب غریب و دلگیری...
چرا سراغی از این جمعه ها نمی گیری؟
مسافری که هنوز و همیشه در راهی!
کجای راه سفر مانده ای به این دیری؟
به پیشواز تو آغوش زندگی جان داد
بیا پیاده شو از این قطار تأخیری...
چقدر پیر شدی روی گونه هایم اشک!
تو سال هاست که از چشم من سرازیر...
چقدر ماندی در بند انتظار ای دل!
شدی شبیه دیوانگان زنجیری...
چقدر شاعر مفلوک! قلبت از سنگ است
چطور از غم دوری او نمی میری...
**مسافرتنها**
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 15:31 توسط حسین طالب نژاد
|