... وای چه صبح قشنگی است امروز... از پنجره اتاق محل کارم به جنگل های اطراف که نگاه می کنم همش برف .. برف..برف ! انگار عروسی زمین است ... با "پرفشنالم" شادیم روتقسیم کردم... کاش همه روزهای زندگیم همین جوری بود...یاد روزهای کودکیم افتادم ... اون روزهای طلایی که آسمون خدا هم دست و دل بازتر بود... هوای اون روزا همش اکسیژن پاکی بود... برف که می بارید با خودش مهربونی به همراه داشت... آه خدایا خوبم دلم لک زده برای اون روزها ...!! تو این هوای برفی اسفند می چسبه میهمون شعربرف"شمس الین عراقی"بشیم . بفرمائید:

 
 

پیش تر ها سهم شادی


بیش از اینها


روی فرش برف بود


برف برف شادمانی


سوزش دستان کوچک


لای برف


یادمان می رفت


بازی بود و بازی


برف برف شادمانی


پرت می شد


بر سر و رو


توپک برف و گلوله های برفی


پخش می شد


خنده های کودکانه


همره ذرات برف


برف برف شادمانی


ای دریغ و صد دریغ


دست شیطان آن زمان هم


تکه سنگی لای توپک های برفی می گذاشت


قطره های سرخ بر برف سفید

 

**مسافر تنها**