..... ماه رمضون که می آد، سفره افطاری که پهن می شه، یاد روزهای کودکی می افتم. یادروزه کله گنجشکی، و شاید هم جایزه ی اولین روزه.…. امروزهم دومین روز بندگی است... "علی" امروز قشقری به پا کرد که نگو ونپرس...اصرار اصرار که من بدون سحری می خام روزه کله کنجشگی بگیرم...هرچی هم تلفنی می خام مجابش کنم که خدا روزه رو بر تو واجب نکرده به خرجش نمی ره که نمی ره... تازه دعوا هممی افته که من الان 8 سالمه و باید مثل تو روزه درسته بگیرم.... می گه می خابم تا گشنه ام نشه... دیروز که بعد کلاس ترم تابستون خسته و کوفته رفتم خونه دیدم کنار دفتر و کتاب تکلیف تابستونه اش تخت گرفته خوابیده...این روزها کلی هم سرش شلوغه ...کلاس حفظ قران.... باشگاه ژیمیناستیک ... و.... تازه نون خونه رو هم علی می گیره...تو کار خونه هم کلی کمک می کنه... این هم تقدیم به او که پسر خوبی است:

 

از سحر تا الآن


روزه دارد پدر

 
موقع افطار است

 
نیم ساعت دیگر

 
چای افطارش را

 
من خودم دم کردم


زحمت او را با


کار خود کم کردم

 
روزه دارم من هم


مثل پدر جانم

 
من نمازم را هم

 
مثل او می خوانم


روزه من اما


مثل او کامل نیست

 
روزه من اسمش

 
کلّه گنجشکی است

 

**مسافر تنها**