امروز  حس عجیبی داشتم...

دلتنگ مرحوم حسین پناهی  شده بودم ... 

مردی که هیچکس نبود ...

یادروزهایی افتادم که  با شعر هایش زندگی می کردم .... 

 آه که چقدر دلم برای اونروزهای طلایی تنگ شده...

 هوای اون روزها همه اش اکسیژن پاکی بود...

 باران هم که تو شهر می اومد  بوی صفا و صمیمیت داشت...

دلها همه به فکر خوبی بود...

نه از غبار دل خبری بود ...

 نه از کینه های درون... 

غفلت باما قهر کرده بود و با دشمنی هم آشتی نداشتیم...

یادت بخیر "حسین" چقدر زیبا سروده بودی :  

 

 

"ساده لباس بپوش! ساده راه برو!


اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!


زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!


برای درهم شکستن غرورت!!!"



**مسافر تنها**