عيد بود
آمده بود
ما نفهميديم
خواب بوديم
هنوز هم هستيم
من روي مبل خانگي
مادرم پشت پنجره
طفلک عادت دارد
نگاه کند

به آدم هايي که از دور مي آيند
تا آن زمان که ثابت شود
" تو " نيستند.
و هستي مان
تاب مي خورد
تاب ...

عيد بود
اما بوي عيدي نمي آمد
تو نبودي که لاي قرآن باز کني
فرهاد بگذاري
بيدارمان کني
نو بپوشانيمان
...
و ما خواب بوديم
و ما خواب هستيم
.
.
.
و من هنوز کسلم
از اين خواب زمستاني
که تعبيرش ...

**مسافر تنها**