به بهانه برگزاری جشن فارغ الحتصیلی
... تازه ازجلسه هماهنگی برای برگزاری جشن فارغ التحصیلی یا به تعبیر امروزی ها آئین دانش آموختگی ! دانشگاه خلاص شدم.پشت کامپیوتر که قرار گرفتم با اینکه که خیلی سردرد شدید دارم اما یاد 12 سال قبل افتادم که خودم با هزاران آرزو های کوچک وبزرگ از دانشگاه مازندران در رشته مدیریت بازرگانی تارک التحصیل !! شدم.یادش بخیر کلی ذوق کرده بودم. اصلا بگذارید یه کمی از اون روزهای گمشده براتون بگم:
...پس از آنکه تلاش های خود را به ثمر نشسته دیدم و دانشگاه را پیش روی چشم خود ، دنیا را به کام و خوشبختی را پیش چشم می پنداشتم ، از میون اون همه بچه های محل و دوستان کتابخانه ای!! که پشت کنکور بودند، با رتبه ای دو رقمی دانشجوی مقطع کارشناسی مدیریت بازرگانی دانشگاه مازندران تو شهر خودم- بابلسر- شدم.هنوز اشک های از سر شوق بابام را وقتی خبر قبولی دانشگاهم، اونم تو شهر خودمو بهش دادام اصلا فراموش نمی کنم!
روز ثبت نام را ، گویی که چند ساعتی از آن گذشته باشد ، کامل به خاطر دارم . وسعت ساختمان های دانشگاه مازندران ، به در و دیوار این مرکز دور افتاده از مخیلالت بشری که نگاه می کردم پویایی و نشاط را فلبداهه در ذهن تصور می کردم و از اینکه می دیدم این چنین به استقبالم آمده اند در پوست خود نمی گنجیدم و پیش خود زمزمه می کردم : که ای بابا چقدر تحویل می گیرن و عزت سر من خرده آدم می گذارند .
هنوز در محیط و جو و فضای دوره دبیرستان سیر می کردم و در آن هیاهو دنبال ناظم و مدیر این بزرگ دبیرستان می گشتم . اما گویی تغییرات اساسی رخ داده بود و نسل مدیران و ناظمان منقرض شده بود و حالا آزادانه می توانستم به این سمت و آن سمت بدوم ، سر کلاس ها حاضر نشوم ، حرف هایم را بی پرده روی برگ های کاهی نگاشته و در ستون آزاد انجمن ها فریاد بزنم .
روزها از پی هم گذشت و از ترم اول به ترم دوم و سوم و.... تا ترم آخر در حال پاس کردن واحدهای درسی و فعالیت در امور و نهادهای مختلف دانشجویی بودم . یادش بخیر از اون همه انجمن های صنفی ودانشجویی سه شنبه هرهفته " محفل ادبی" را خیلی دوست داشتم. یاد دکتر پیروز که اون وقتا هنوز دکتر نشده بود اما به راحتی با حرف هایش روح خسته مرا مداوا می کرد به خیر! یاد دوست مرحوم وشاعرم آیدین آقایاری که بعدها شنیدم برای همیشه وناگهانی ومبهم رفت! یاد مریم خدایار و لیلا حیدری و سهیل و خیلی از بچه های دیگه که همشون به بهانه شعر زیر یک سقف جمع می شدیم به خیر!
روز فارغ التحصیلی ام را خوب به خاطر دارم . یازدهم مرداد 77 ! از اون روز به بعد به من می گویند: دانش آموخته ؟!
دلم برای جو و فضای دو سه ترم پایان تحصیلات تنگ شده ؛ برای فعالیت های خودجوش دانشجویی که به شدت و قوت امروز نبود ، ولی کافی بود به گوشه ای از این دانشگاه نگاه بیاندازی ، می توانستی پویایی و نشاط را بی واسطه و بی تلسکوپ رصد کنی اما همین که هم ورودی هایمان لباس و کلاه فارغ التحصیلی را به تن کرده اند دیگر از پویایی و نشاط خبری نبود و گویی باید سراغ آن را از کتاب تاریخ می گرفتیم !
و آن روز روزی بود که با بقیه روزها فرق داشت ، آن روز آخرین امضای فارغ التحصیلی مام را گرفتم و تمام 4 سال دوره دانشجویی را با همه سادگی ها و سختی هایش پشت سر گذاشتم . تازه داشتم به دانشگاه ، به حال و هوایش و به همدیگر عادت می کردم که تمام شد ، چه خاطرات تلخ و شیرینی که در این مدت در دفتر خاطر اتم ثبت شد .
مطمئنا در آینده یاد آن شیطنت ها ، یاد کلاس ها ، صندلی ها ، یاد اساتید ، یاد دیر رفتنها و ضایع شدن ها مخصوصا سر کلاس ، یاد روزهای امتحان ، سروکله زدن دخترها و پسرها و تلاش برای ضایع کردن همدیگر و خلاصه یاد آن روزها ، بهانه خوبی خواهد بود برای این که گوشه ای بنشینم ، کمی بخندم یا حتی گریه کنم .
و آن روز آخری هم در حال سپری شدن بود . من و دانشگاه عجالتا دیگر شاگرد و استاد نبودیم و دیگر در هیچ فهرستی نشانی از من نخواهد بود . نه غیبت ها را ضربدر می زدند کنار نامم ، نه نمره ای را در جایی می توانستم پیگیری کنم . شاید که گذر کردم ... گذر از دانشجو بودن ، گذر از امتحانات آسان و سخت ، گذر از شب بیداری ها و شب تا صبح چشم روی چشم نگذاشتن ، گذر از کتاب ها و جزوه هایی که آن همه همدمم بودند و چه شب هایی را تا صبح با هم سپری کردیم و مچالشان کردم ، و سپری کردم و ورق ورقشان کردم و فردا در امتحان نمره خوبی گرفتم و گاهی مغرور شدم و گاهی ...
آن روزها در ابرها بودم و پس از 4 سال برو بیا ، سر کلاس نشستن و درس خواندن و نخواندن و... تمام شد ، چقدر زود گذشت انگار همین ماه پیش بود که همین آدم ها آمده بودند که برای ترم اول ثبت نام کنند و حالا همه آمده بودند تا این پایان را جشن بگیرند .
بابلسر،خیابان پاسداران،سالن آمفی تاتر تازه تاسیس دانشکده علوم انسانی دانشگاه مازندران جایی است که خیلی هایمان برای آخرین بار همدیگر را می دیدیم .
از این فکر که درسمان تمام شده یک حسی به همه ما دست داده که دقیقا نمی دونم چی بود! هرچه هست خوشحالی نیست شاید به این خاطر باشد که تازه رسیده بودم به اول دو راهی ....!!
در هر حال به چشم برهم زدنی گذشت ، ولی نه یک چشم بر هم زدن معمولی ، چشم بر هم زدنی که وقتی از اول به آخرش نگاه می کنی آن قدر طولانی و خسته کننده به نظر می رسد که تصور طی کردنش مشکل است ولی اگر از آخر به اولش نگاه کنی خیلی سریع و شیرین و خاطره انگیز است .آری خیلی شیرین بود 4 سال چشم بر هم زدن خیلی قشنگ بود ، خیلی رویایی .....
***
....وحالا شدم استاد ! و 14 تیر می خام برای 400 دانشجو فارغ التحصیل دانشگاه آزاد اسلامی واحد قائم شهر کلی حرف بزنم! نمی دونم تا اون روز....!
**مسافر تنها**