به حساب ِتقویم دیواری خانه ، امروز 5 آذراست... روز تولدم...... ده سال ، بيست سال ، سي سال ،... از روزي كه مادرم لمس بودنم را حس كرد مي گذرد....سالش برایم مهم نیست ....اما روزها چه زود غبار كهنگي مي گيرند... انگار همين روزهاي گذشته نزديك بود كه.... هنوزخورشيد 5 آذر سرنزده بود كه گریه های "من" ،اهالی همیشه بارانی ام  در روستای کاسه گرمحله بابلسر  را بیدارکرد.....پیش ازآنکه ماه به پیشانی ام بیفتد پدر و مادرهميشه دوست داشتني ام عشقي رابه گردنم انداختند كه تا امروزهمراه هميشگي من است... ازکودکی ام ، دنیای پر از شیطنت ،طعم لواشک فقر غرور، دستان همیشه خسته ومهربان پدر ونگاه همیشه منتظر ودوست داشتنی مادر را خوب به خاطر دارم....هنوز 10 سالم نشده بود که 19 روز وشب ،  میهمان بیمارستان جرجانی تهران شدم!.... از آن روزها که گویی چند ساعتی از آن گذشته ، واژه تلخ غربت و حس دنیایی ناشناخته هنوز که هنوز است آزارم می دهد!.... در این میان فداکاری جوانی جانباز که نامش حیدری بود وبا اهدا خون ، حیاتی دوباره به من داد را هیچ وقت فراموش نمی کنم!....بعد ها که بزرگ وبزرگتر شدم و  برای تحصیلات عالیه گذرم به تهران افتاد خاطرات اون سالها رهایم نمی کرد.!.....

......

نمي خواستم روز تولدم  پا در سرزمين خاطراتي بگذارم كه يادآوريش خيلي برايم  سخت است... یادم می آید اون روزها همه به من مي گفتند:(( بزرگ که شدی یادت میره))....و حال من سال هاست كه بزرگ شده ام! ....آنقدر که دیگر زخم سر زانوانم  كه نه... جای يادگاري هم بازی كودكيم ! را هنوزاز یاد نبرده ام ...ولي چه زیبا از یادم رفت تمام غم های آن روزها و امروز چه شیرین یاد می کنم از آن ...و  باز هم امروزدر آرزوی همان روز های خالی از غم...روزهایی که درد معنایش برآورده نشدن خواسته ی کوچکم بود...و حال چه قدر آرزو می کنم!!!....آن لکه ی سیاه روی .... را که حاکی از دعوایی کودکانه بود...و  امروزمن هنوز همان "مسافر تنهای 53" هستم... آنقدر قد كشيده ام كه مادرم هنوزم كه هنوز است برايم همان اسپند هاي كودكيم را دود مي كند...شدم يه معلم دانشگاه و اون همه همكلاسي هاي جواني كه به دعاي مادرم رفقاي  خوب زندگيم شدند...

و امروز روز تولدم هست... زمان به سرعت در حال سپری شدن است... امروز آغازی است بر یک پایان دیگر ، امروز تولدی دیگر از چندین تولد دیگرم هست... به قول استاد فقيدم زنده ياد قيصر امين پور: تا نگاه مي كني وقت رفتن است ... وناگهان چقدر زود دير مي شود... پس از امروزشما هم برايم دعا ي دو چندان و شاید سه چندان كنيد تا خود خود خود خدا قد بكشم !!!

….

وشما دوستان هميشه همراه "مسافرتنها" ، شماهايي كه از دست نوشته ها كه نه ، از دل نوشته هايم تنها بخشي از اين همه زندگي پر فراز و نشيبم را به ياد مي آوريد به ياد داشته باشيد كه " وقتي روز بدي داريد هميشه به يادتان باشه كه كسي ديگر روز بدتري داشته ... پس شكرگزار داشته هايتان باشيد... " .... همين و بس!!

راستي تا يادم نرفته از همه عزيزان خوب زندگيم كه روز تولدم من را شرمنده مهر و مهربوني و محبتشون كردند خيلي خيلي ممنونم...

** مسافرتنها**