چرا مسافر تنها؟!
*** رويا !
چشمي به چشمانم عجيب ومست دل مي بست
يعني به روياهاي دور ازدست , دل مي بست
او مهربان و ساده , من لجباز و بي احساس
او باز تا انجا كه يادم هست , دل مي بست
با اينكه مي فهميد من بي ا عتنا هستم
بردل , دلي كه سالها مرده است , دل مي بست
گفتم كه تا سه مي شمارم بعد خواهم رفت
پنجاه ونه , تا انتهاي شصت , دل مي بست
فردا دلم را شانه هاي شهر با خود برد
اوباز هم بر جسم روي دست , دل مي بست
مردان پير شهر مي گفتند , بعد از من
عاشق به هر چه كوچه بن بست دل مي بست
مسافر53
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 16:44 توسط حسین طالب نژاد
|